|
( در دین گوید که آفریدگان گیتی را به سیصد و شصت روز آفریدم که شش گاه ِ گاهنبار است ، ( که ) به سالی انگاشته ( شود ). همی نخست روز بشود ، پس شب آن روز را گیرد و درآید. ) کتاب بندهشن – کتاب آفرینش در آیین زرتشت
تاریخ نوروز و تحولات کمی و کیفی آن :
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 3:0 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 2:54 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذرنگي |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 18:30 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
||||||||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1383ساعت 18:25 توسط سیاوش تی
|
|
||||||||
![]() كورش فرزند «كبوجيه»ي يكم Kabûjiya I [به تلفظ يوناني:Cambyses ] شاهِ انشان (559 ـ
585 پ.م.) بود برخي مدارك مدعياند كه «ماندانه» Mandane دختر ارشتيوييگَ (آستياگ)، همسر كبوجيهييكم و مادر كورشبزرگ بوده است اما تحقيقاً كورش حدود 601 پ.م. زاده شده است و از اين رو، در آن زادسال برآورده شده، كورش در واقع هجده سال داشته است كه پس از پدر به مقام امارت انشان (پارسَ) دست يافت: 559 پ.م. [كهنترين اسنادي كه به پادشاهي كورش بر «انشان» تصريح ميكنند، كورش در آستانهي برپايي امپراتوري جهانگير خود، استوار و متكي بر سازمان دولتي و اجتماعي، ديوانسالاري، سپاه و مدنيتي درخشان و پيشرفته و نه بَدوي بود كه در پي سدههايي ميانكُنش با تمدنهاي برجستهي نَجد ايران و ميانرودان، و به ويژه ايلام به دست آمده بود در رويارويي و ارتباط با دولتهاي مقتدر مجاور، از اعتماد به نفس و ارادهي برتريجويانهي والا و بيمانندي برخوردار بود و اين امر، نَويد تحولات و رويدادهاي جديدي را در منطقه ميداد. كورش پس از نزديك به يك دهه فرمانروايي بر انشان و ساماندهي امور داخلي دولت و سرزمين خويش، در خود آن توانايي را ديد كه به توسعهجويي ارضي بپردازد و با مجموعه اقداماتي سياسي ـ نظامي، پايگاه و جايگاه پوياتر و فعالتري را به امارت خود در عرصهي خاورميانه ببخشد. بدين ترتيب بود كه كورش نخست در رويارويي با دولت ماد قرار گرفت. و شايد تلاش وي براي اعمال سلطه بر قلمرو پارسها، زمينهها و انگيزههاي نخستين درگيري گزارش شدهي كورش را با دولتي ديگر (ماد) پديد آورد. تهاجم طولاني مدت ماد به انشان و درگيري ظاهراً سه سالهي آن دو هيچ دستآورد مثبتي براي دولت ماد نداشت تا سرانجام در 550 پ.م. هنگامي كه ارشتيوييگَ شخصاً رهبري لشكركشي بزرگي را عليه انشان به دست گرفته بود، گروهي از فرماندهان خسته از جنگِ سپاه وي كه گويا از پيش با كورش تباني كرده بودند، او را بازداشت و تحويل كورش نمودند با دستگيري پادشاه ماد، سپاه وي تاب ايستادگي نياورد و در اندك زماني شكسته و پراكنده، و راه پاتك كورش تا قلب سرزمين ماد گشوده شد. اما وجود پيوند و نزديكي قومي ـ فرهنگي ميان مردم پارس و ماد و تبليغات متكي بر آن كه به منظور مشروعيتزايي و ايجاد مقبوليت و ثبات سياسي براي شاه جديد و فاتح ترتيب داده شده بود، كورش را به عنوان وارث قانوني و مشروع حكومت ماد، در پي عزل ارشتيوييگ، نمودار و معرفي سجابهجايي قدرت سياسي در داخل نَجد ايران در پي فتوح كورش، برخي دولتهاي ديگر را بدين گُمان انداخت كه در منطقه بيثباتي و تزلزل سياسي پديد آمده و لذا ميتوان با بهرهبرداري از فرصت به دست آمده، به تحركات و عمليات كشورگشايانه و توسعهجويانه پرداخت. چنين بود كه «كرزوس» Croesus پادشاه ليديه (546 ـ 568 پ.م.) لشكري آراست و با گذر از رود مرزي هاليس، كاپادوكيه (Cappadocia) را كه تا آن زمان بخشي از خاك ماد بود، به تصرف درآورد كورش كه متكي به هوشياري و ارادهاي والا و برخوردار از سپاهي ورزيده و سازمانيافته بود، در واكنش به تجاوز و تهاجم دولت نيرومد ليديه به سرزمينهاي غربي ماد درنگ نكرد و با سپاهيان خود رهسپار كاپادوكيه شد. كورش در زمستان 547 پ.م. در ناحيهي پتريا (Pteria) با سپاه خود كه براي نخستين بار در آن دوران مجهز به ارابههاي داسدار و بُرجدار و داراي شتر بود با نيروهاي متجاوز و مهاجم ليديه درآويخت. اما كرزوس كه سپاهاش در آستانهي شكست و فروپاشي كامل قرار گرفته بود، ادامهي نبرد را به سود خود نديد و لذا سريعاً تا سارد (Sard) پايتخت ليديه واپس نشست، كورش بيدرنگ به سوي سارد روانه گشتاخت. كرزوس كه از حملهي نامنتظر كورش سخت يكهخورده و از ياري متحداناش نيز خبري نبود، كورش براي يكسره نمودن كار كرزوس، سارد را به محاصره گرفت و سرانجام با رخنهي سپاهاش به داخل شهر (به روايت هردوت) و يا با تسليم شده اهالي سارد (به روايت كتزياس)، آن شهر گشوده شد و به تصرف فاتحان پارسي درآمد. با گشوده شدن سارد، گنجينهها و ثروتهاي عظيم و پرآوازهي آن در اختيار كورش فاتح قرار گرفت و اينك او سرمايههاي انبوهي را براي ساماندهي امپراتوري رو به گسترش خود در دست داشت. اما پادشاه پارسي چون گذشته ـ و آينده ـ كوشيد تا براي استقرار و ثَبات مشروعيت حاكميت خود، سرزمينهاي مفتوح شده را از درون و با حفظ سنتهاي بومي اداره كند: وي ـ و به همين گونه، ديگر هخامنشيان ـ براي جلب رضايت و حمايت نهادهاي مذهبي اقوام مغلوب، در جهت نهادينه ساختن مشروعيت حاكميت خويش در پي تأييد و تصريح نهادهاي مذكور، خدمات و توجهات بسياري به معابد محبوب و مشهوري چون «دِلف» و «آپولون» ىاشت و از سوي ديگر، مديريت سطوح ميانهي دولت و ديوانِ شهرهاي مفتوح را نيز به بوميان شايسته واگذار كرد در بهار 546 پ.م. با ناآرام شدن اوضاع در مرزهاي شرقي امپراتوري در منطقهي سكاها و باختر، كورش تداوم تثبيت سياسي و فتوح نظامي را به سرداراناش سپرد و خود به سوي مرزهايهاي آن سوي امپراتوري رهسپار گرديد در اين حين، فردي ليديايي به نام پكتياس (Paktyas) كه از جانب پادشاه فاتح به شهرباني (ساتراپي) سارد گماشته شده بود، سر به شورش برداشت و پادگانهاي پارسي را در سارد به محاصره گرفت. كورش ، بيدرنگ سرداري مادي به نام مازارِس (Mazares) را به سركوبي اين شورش گماشت و گسيل داشت. پكتياس كه در خود توان ايستادگي در برابر مازارس را نميديد، با دررسيدن آن سردار، سريعاً از مواضع خود واپسنشست و گريخت اما به زودي دستگير و مجازات گرديى مازارس از آن پس مأموريت يافت كه فتوح امپراتوري را در آسياي صغير گسترش دهد. تا آن زمان برخي از اقوام ساكن در شهرهاي يونانينشين اين ناحيه، بدون درگيري و خونريزي، فرمانبُرداري از امپراتور فاتح را پذيرفته بودند. همچون ميلت (Milet) و نيز اهالي جزاير سامُس (Samos) و خيوس (Chios) كه در هيچ اتحادي عليه كورش وارد نشدند. مازارس در دوران فرماندهي خود بر عمليات فتوح، مناطق يونانينشين پرين (Prien)، مِآندر (Meandre) و مگنزيا (Magnesia) را گشود. پس از وي، «هارپاگ» سردار ديگر مادي فرماندهي عمليات را بر عهده گرفت و يونيه (Ionie)، اِاُليان(Eolien)ها و دُريان(Dorien)ها را زير فرمان آورد و با استفاده از جنگجوياني كه از اين اقوام دريافت داشته بود، بر كاريه(Carie)، ليكيه(Lycie) و پِداسيان(Pedasien)ها نيز چيره گشت و اهالي ثِاُس (Theos) و فوسه (Phocce) را كه گروهي از آنان تهديد و تبليغ كرده بودند كه در برابر اشغال سرزمينشان دست به مهاجرت گروهي خواهند زد، با روشهاي سياسي وادار به تسليم كرد. بدين ترتيب تمامي سرزمينهاي آسياي صغير و يونانيان قارهاي ضميمهي قلمرو امپراتوري كورش شدند حضور كورش در مرزهاي شرقي و شمال شرقي و مجموعه عمليات نظامي وي در اين نواحي، منجر به گسترش مرزهاي امپراتوري در اين پهنه گرديد و پادگانهاي بسياري براي حفظ امنيت و استقرار حاكميت امپراتوري در اين ايالات نوگشوده برپا گرديد. به نظر ميرسد سرزمينهاي مفتوح كورش در نواحي شرقي و آسيايميانه همانهايي باشد كه زماني بعد، داريوش بزرگ ميراثبَر حاكميت بر آنان شد: زَرَنگ، هرات، خوارزم، بلخ، سُغد، قندهار، سكاييه، ثَتَگو (θatagu) و رُخَج ظاهراً پس از يكسره شدن كار سارد بود كه كورش شهر «پاسارگاد» را به عنوان پايتخت، جايگزين شهر باستاني «انشان» نمود و به برآوردن كاخ و پرديس و مجتمعهاي دولتي و مذهبي و مسكوني در آن پرداخت . وجود وضعيت نهجنگ ـ نهصلح در روابط ميان دولتهاي بابِل و پارس(انشان)، تنشها و اختلافاتي را پديد آورده بود كه پيشينهي آن به چندين سال قبل از فتح نهايي بابِل در 539 پ.م. بازميگشت. از ريشهها و عوامل اين تنش و اختلاف ميتوان به مواردي چون فتح شوش و برخي نواحي شرقي دجله مانند گوتيوم ـ كه دولتهاي آنها دستنشاندهي بابِل بودند ـ به دست كورش و نيز به قصد بابِل براي همدستي با ليديه در جنگ عليه پارسيها اشاره نمود. سرانجام، افزايش تدريجي تنشها اين دو دولت را به يك رويارويي تمامعيار كشانيد. در پاييز 539 پ.م. كورش نيروهاي رزمندهي خود را در ايالت گوتيوم (واقع در ميانهي رودهاي دياله و دجله) گردآورد و از آن جا به سوي مواضع «نَبونيد»Nabu-naid [به تلفظ يوناني: Nabonidus] پادشاه بابِل (539 ـ 556 پ.م.) در اُپيس (Opis) واقع در كرانهي دجله پيشروي كرده و نيروهاي بابِل را در آن منطقه يكسره شكسته و تارومار ساخت. با ادامهي پيشروي كورش به سوي بابل، جنگجويان ديگري از بابِل در سيپَر (Sippar) موضع گرفتند ولي با نزديك شدن و دررسيدن لشكر كورش، توان ايستادگي را در خود نديدند و از آن شهر عقبنشيني كردند. سيپَر بدون خونريزي تسليم پادشاه فاتح گرديد: 10 اكتبر 539 پ.م. كورش براي فتح نهايي بابِل، «گَوبَروَ» Gaubarva (به تلفظ بابِلي: Gubaru و به تلفظ يوناني: Gobryas) فرماندار ايالت گوتيوم را كه سپاه او در خدمتاش بود براي اين منظور گزيده و به سوي شهر بابِل گسيل داشت. نيروهاي نبونيد در پاي باروهاي شهر با سپاه گَوبروَ درآويختند اما به سختي شكست يافته و به داخل دژهاي شهر پناه جُستند كه در پي آن، بابِل به محاصره گرفته شد. كورش در 29 اكتبر به بابِل آمد و پس از ورود با استقبال و احترام گستردهي انبوه مردم شهر و ساير نواحي روبهرو شد. وي براي برقراري آرامش و صلح در شهر، مؤكداً فرمان ممانعت از هر گونه غارت و تعدّي را داد و حتی به منظور پاسداشتن معابد و اماكن مقدس، به ويژه معبد بزرگ «اساگيلا» Esagila از هر تجاوز و دستبُردي، سربازان گوتي را به محافظت از آنها برگماشت همچنين، كورش فرمان داد تا پيكرههاي خداياني كه در زمان نبونيد از معابد خود در سومر و اكّد به بابِل آورده شده بودند، به جايگاههاي اصلي خود بازگردانند.با فروپاشي دولت نبونيد در بابِل، حكم تبعيد اقوام بازداشته شده در بابِل ـ مانند يهوديان ـ نيز لغو و منتفي گرديد و آنان توانستند به فرمان شاه جديد و فاتح، آزادي بازگشت به سرزمينهاي خويش را به دست آورند تبليغات طولاني مدت و كارآمد كورش عليه نبونيد، در فتح آرام و بدون خونريزي بابِل و رويدادهاي پس از آن، بسيار مؤثر بود. نبونيد در دوران پادشاهي خود با ابراز توجهات فراوان به «سين»SIN خداي ماه «حَرّانيان» و نيز انتقال پيكرههاي خدايان شهرهاي «اور»Ur، «اوروك»Uruk و «اريدو»Eridu به بابِل، مردم و نهادهاي مذهبي بابِل را كه معتقد به «مردوك»Marduk خداي بزرگ بابِليان بودند، تا حدودي نسبت خود بدگُمان ساخت .با توجه به همين زمينهها و وقايع بود كه كورش در تبليغات خود در پيش و پس از فتح بابِل، خويشتن را برگزيدهي دادگرِ خداوند (مردوك) اعلام نمود كه اينك با عزل شاه نالايق و نامؤمن بابِل (نبونيد) بر آن است تا به بهترين وجه، خدمتگزاري مردوك و نهادهاي مذهبي آن را به جاي آورده و شكوه و عظمت درخور بابِل را بدان بازگرداند. بدين گونه بود كه كورش با همآهنگ كردن خويش با سنّتها و مذهب بابل، مشروعيت مطلوبي را براي حاكميت و حكومت خود به دست آورد و به عنوان پادشاه قانوني و مشروع و خودي بابل ـ و نه بيگانه ـ معرفي و شناخته شد و در طي مراسم آييني شكوهمندي، مقام سلطنت بابل را به طور نمادين از دست پيكرهي مردوك، خداي بزرگ، دريافت داشت و به لقب «شاهِ كشورها، شاهِ بابل» خوانده شد و قانوناً و شرعاً در شمار پادشاهان بابل درآمد .با وجود فتح بابل به دست كورش، چون موارد ديگر، هيچ تغيير و تصرف عمدهاي در اوضاع اجتماعي و اقتصادي آن ايجاد و اِعمال نشد بل كه نهادهاي مذهبي تأييد و مقامات محلي در سمتهاي خود ابقا گرديدند و از نخبگان بومي براي همكاري با فرمانرواي جديد به گستردگي استفاده شد و گردش امور شهر به روال عادي و سابق خود ـ در عين مسالمت و امنيت ـ ادامه يافت .اكنون با تصرف بابل و برافتادن دولت آن، سرزمينهايي گسترده از مرزهاي مصر تا دامنههاي زاگرس كه زير فرمان دولت نو ـ بابلي نبونيد بود، چون ميراثي در اختيار كورش قرار گرفت و اقوام گوناگون و پُرشماري مانند آراميها، عبريها، فلسطينيها، سوريها، عربها و… كه در اين پهنه سكونت داشتند، به قلمرو امپراتوري پارس پيوستند و بدين ترتيب كورش بر يكي از مهمترين كانونها تجاري و توليدي جهان باستان دست يافت .البته نبايد از نظر دور داشت كه تسلط قطعي وكامل پارسيها بر بخشهايي از اين منطقه ، تا زمان كبوجيه مقدور نگشت و همين امر باعث شد كه مسير و رهگذر لشكركشي كورش به مصر گشوده و آماده نباشد و اين عمليات گستردهي نظامي در زمان حيات وي به انجام نرسدآن چه كه از مجموع روايتهاي مورخان باستان برميآيد، آن است كه واپسين عمليات نظامي كورش در اين زمان، عليه گروهي از سكاهاي آسياي ميانه و به ويژه «ماساگِت» (Massaget)هاي ساكن ماوراي سيحون بوده است. هر چند گفته ميشود كه كورش در يكي از اين نبردها جانباخته است، ليكن روشن است كه وي در طي اين لشكركشي، پيروزيهايي در سركوبي و فرونشاندن سركشيها و ناآراميها و گسترش فتوح در آسياي ميانه داشته و چندين قوم سكايي را به زير فرمان آورده است. به هر حال، طبق روايتي [كتزياس (همان جا)؛ كُخ، ص13] كورش در يكي از اين نبردها ـ كه شايد با ماساگتها بوده ـ مجروح گرديد وپس از سه روز درگذشت: اوت530 پ.م. |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اسفند 1383ساعت 18:16 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
چها شنبه سوري يا جشن سوري آتش در نزد ايرانيان باستان مقام بسيار والايي داشت انها آتش را به نوعي فرزند اورمزد مي دانستند و عقيده داشتند كه مي تواند ناپاكيها را ، پليديها و تاريكيها را از ميان ببرد . بنابر اين در ميان جشنهاي مهم ايرانيان به جشنهاي مخصوص آتش بر خورد مي كنيم و از ان ميان دو جشن آتش از بقيه معروفتر و مهمترند : جشن سده و جشن سوري . بطور كلي ايرانيان پيش از فرا رسيدن هر جشن مذهبي ،به آتشكده ها مي رفتند و به نيايش مي پرداختند اما رسم آتش افروزي پيش از عيد بسيار كهنه و قديمي است و حتي به دوران هند و اروپايي بر مي گردد . واژه سوري صفت پهلوي " سوريك" است در زبان فارسي گل سوري به معني گل سرخ است اين آتش در دوره ساسانيان گويا در شب آغاز « همس پت ميدم گاه » ششمين گاهنبار افروخته مي شد . انتخاب اين زمان براي اين جشن شايد براي شايد از اين جهت بود كه تصور مي شد فروهرها با ديدن دود و اتش جايگاه دودمان خويش را خواهند شناخت و بدان سو پرواز خواهند كرد . 1-آجيل مشگل گشا يكي از سنتهاي قابل توجه در شب چهار شنبه سوري تهيه آجيل مشگل گشاست . اين آجيل با تشريفات خاصي تهيه مي شود و به عنوان نذر تقسيم مي گردد . اين رسم همان نماد تقديم هدايايي است كه راي فروهرها در نظر گرفته مي شد تا موجب خوشنودي آنها گردد اين آجيل در واقع همان " لرك " يا اجيل گاهنبار هاست . شامل : پسته، بادام، سنجد، گردو، كشمش، برگه هلو، انجير و خرما تشكيل شده است البته امروزه نارگيل ، قيسي ، مويز و نبات به ان اضافه شده است . 2- فالگوش و فال كوزه در گذشته نه تنها دختران و زنان ،بلكه مردان نيز زير بامها يا در جاهاي خلوت مي ايستادند تا شاير فروهر هايي كه به خاندان خود وارد شده اند چيزي به نجوا از آينده ي آنان بگويند . رسم فالگوش ايستادن هنوز در ميان ايرانيان و خصوصا دختران دم بخت باقي مانده است . فال كوزه نوعي تفأل زدن از طريق اشعار است. امروزه زر تشتيان اين مراسم را در ماه تيريعني در جشن تيرگان برگزار مي كنند . فال كوزه بيشتر جنبه سر گرمي دارد .مراسم فال كوزه امروزه تشريفات سابق را ندارد و به اين طريق انجام مي شود كه هر كس چيزي كه نشانه او محسوب مي شود مانند انگشتر ، حلقه، سنجاق يا غيره در كوزه مي اندازد ،سپس اشعاري كه امروزه اشعار حافظ است بر كاغذ هاي كوچكي نوشته تا مي كنند و در داخل كوزه مي اندازند . پس از آن دختر نابالغي دست در كوزه كرده، يك قطعه شعرو دوباره دست در كوزه كرده يك شئ در مي آورد ، شعري كه از كوزه بيرون اورده شده فال صاحب شئ محسوب مي شود . 4- كجاوه بازي و شال اندازي اين مراسم اينك در آذربايجان و روستاهاي نزديك تهران اجرا مي شود . به اين شكل كه جوانان با جعبه هاي كوچك و كاغذ هاي رنگي كجاوه اي مي سازند و با ريسماني انرا مي بندند و بعد به روي بام خانه ها رفته كجاوه را از كنار پنجره ها مي ا ويزند در اين حال صاحب خانه شيريني يا خشكبار در كجاوه ها مي ريزند و صاحب كجاوه ا نرا با لا مي كشد در رسم شال اندازي جوانان شالهاي خود را پايين مي اندازند و صاحب خانه گاه شيريني يا پيراهن يا دستمال يا چيز ديگري در ا گذاشته گره مي زند . كساني كه شال يا كجاوه مي اندازند نبايد ديده يا شناخته شوند آنان در واقع ياداور نمادهاي فروهر ها هستند مراسم چهار شنبه سوري در طهران در ميدان ارگ طهران ، توپ قديمي و بزرگي بود بنام توپ مرواريد شبهاي چهار شنبه سوري زنان و دختراني كه حاجتي داشتند ازتوپ بالا ميرفتند و بر روي آن مي نشستند . شايد قديمي ترين مراسم چهار شنبه سوري كه هم چنان باقي مانده است همان افروختن آتش و پريدن از روي آن باشد تقريبا در تمام ايران مردم با بوته هايي كه از بيابان فراهم ميكنند آتش مي افروزند و يكي پس از ديگري از روي آن مي پرند و در همان حال مي خوانند : «زردي من ازتو ، سرخي تو از من» سپس خاكسترها را جمع كرده از خانه خارج مي كنند و كسي كه خاكسترها را مي برد در با زگشت در مي زند از او مي پر سند از كجا آمده اي ؟ پاسخ مي دهد از عروسي بعد مي پر سند چه آوردهاي ؟ مي گويد : « تندرستي » 5- قاشق زني جوانان چادري بر سركرده ، قاشق و كاسه اي به دست مي گيرند و به درب منازل مي روند و با صدا در آوردن كاسه و قاشق از صاحب خانه مي خواهند كه چيزي به آنها بدهد . |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1383ساعت 17:30 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
پيشينه |
||
|
2
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند 1383ساعت 22:12 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 23:38 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
وي در سال 1261 ه.ش. در تهران متولد شد و پس از پايان تحصيلات ابتدايي در اين شهر، در سال 1287 ه.ش. براي تحصيلات عاليه به پاريس عزيمت كرد و بعد از اتمام دوره مدرسه علوم سياسي پاريس، به دانشگاه نوشاتل سويس وارد شد و در سال 1293 ه.ش. به اخذ درجه دكتري در حقوق نايل گرديد و بعد به ايران بازگشت. |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1383ساعت 23:0 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
وي در سال 1312 به دنيا آمد. پدرش استاد محمد تقي شريعتي بود كه خود يكي از فرهيختگاني بود كه تلاش فراواني در جهت آشنايي نسل جوان با اسلام و قرآن داشت. وي پس از پشت سر گذاشتن دوران دبستان و دبيرستان، به دانشسراي مقدماتي رفت و معلم شد. در سال 1334 با تأسيس دانشكده ادبيات در مشهد ـ كه اكنون به نام وي مزين است ـ به تحصيل در آن پرداخت و در سال 1337 به دنبال اتمام تحصيلات در اين دانشكده با رتبه اول براي ادامه تحصيل به فرانسه فرستاده شد و پس از اخذ مدرك دكترا در رشته جامعه شناسي و تاريخ اديان به ايران بازگشت و در دانشكده ادبيات مشهد مشغول به كار شد. وي از سال 1348 در حسينيه ارشاد در تهران به سخنراني پرداخت و سرانجام با تعطيل حسينيه ارشاد و نيز جلوگيري از تدريس وي در دانشگاه، وي در ارديبهشت ماه سال 1356مجبور به مهاجرت از ايران شده و به انگلستان رفت، اما در روز 29 خرداد همان سال در لندن به مرگي مشكوك درگذشت. از دكتر علي شريعتي كتابهاي زيادي به جا مانده است، كه از سوي دفتر نشر مجموعه آثار وي در 36 عنوان منتشر شده است. از مشهورترين كتابهاي وي ميتوان به: تشيع علوي و تشيع صفوي، تاريخ اسلام، تاريخ اديان، ابوذر، گفتگوهاي تنهايي و ... اشاره كرد. مزار وي در شهر دمشق ـ سوريه ـ در كنار مرقد حضرت زينب ميباشد.
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 21:42 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
.این است که علی در میان پیروانش هم تنهاست این است که علی در اوج ستایشهایی که از او می شود مجهول مانده است.
درد علی دوگونه است : یک درد دردی است که از زخم شمشیر ابن ملجم در فرق سرش احساس مس کند و درد دیگر دردی است که او را تنها درتنها در نیمه شبهای خاموش به دل می گرییم که از شمشیر ابن ملجم در فرقش احساس می کند. اما این درد علی نیست دردی که چنان روح بزرگی را به ناله آورده است (( تنهایی )) است که ما آن را نمی شناسیم ! باید این درد را بشناسیم نه آن درد را! که علی درد شمشیر را احساس نمی کند و....ما درد علی را احساس نمی کنیم.
...علی میثم خرما فروش را که خرماهای خوب را از بد سوا کرده و بدو قیمت مختلف می فروخت می بیند و برآشفته به او می گوید (( چرا بندگان خدا را تقسیم می کنی؟))...
....جامعه اسلامی به یک آتش فکری انقلابی احتیاج داردبه (( مکتب )) و جامعه اسلامی در برابر استعمار به (( وحدت )) احنیاج دارد و توده های مسلملن در نظام تبعیض به (( عدالت )). این است که : به علی احتیاج دارد
....علی در برابرمان ايستاده، شناختش از مسئوليت سرشارمان می کند. پس به جای شناخت علی و قبول مسئوليت، راه حلی می جوييم و می يابيم!! به جای شناخت علی و زندگيش و خواندن و فهم نهج البلاغه اش، حب اش را بگير و شناختش را رها کن! چرا که حب علی بدون شناخت ايجاد مسئوليت نمی کند. علی مجهول و نا شناس مانند بتی هست که می پرستيمش، بی آنکه ميان ما و او هيچ ارتباطی وجود داشته باشد.
بی شناختن ، علی چون ديگران است!
....هرچه می خواهی گريه کن، هو بکش ، عشق و محبت بورز؛ بی اندکی شناخت، علی را فرشته کن، خدايش کن ، نمی تواند ذره ای در زندگيت تاثير داشته باشد و بايستنی بر دوشت بگذارد ! فقط نشناسش !! چرا که شناختش مسئوليت آور است! ....
.... (( شیعه علی بودن )) مسولیتهای سنگینی را بر دوش انسان بار می کند – مسولیتی که از همه مسولیتهایی که مکتبهای آزادیخواهیعدالتخواهی و آزادیبخش بر دوش معتقدان و پیروان خود می نهد – سنگینتر است. شناخت علی (( ذهنیت)) است . حب علی (( احساس)) است . اما تشیع علی ((عمل)) است.
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 21:33 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
فرياد مشت مي كوبم بر در |
||
|
2
نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند 1383ساعت 0:27 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
قاصدك هان چه خبر آوردي ؟ از كجا وز كه خبر آوردي ؟ خوش خبر باشي اما اما گرد بام و در من بي ثمر مي گردي . انتظار خبري نيست مرا نه ز ياري نه ز ديار و دياري – باري برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس ، برو آنجا كه ترا منتظرند . قاصدك ! در دل من ، همه كورند و كرند . دست بردار از اين در وطن خويش غريب . قاصدك تجربه هاي همه تلخ با دلم مي گويد كه دروغي تو دروغ. كه فريبي تو فريب . قاصدك ! هان ولي ،... آخر ... اي واي ! راستي آيا رفتي با باد ؟ با توام ، آي كجا رفتي ؟ ...آي! راستي آيا جائي خبري هست هنوز ؟ مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟ در اجاقي ـ طمع شعله نمي بندم ـ خردك شرري هست هنوز ؟ قاصدك ! ابرهاي همه عالم شب و روز در دلم مي گريند |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 1:11 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1383ساعت 1:5 توسط سیاوش تی
|
|
||
پرستوها در باران عطر طراوت بود باران سياوش کسرائی |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 23:48 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
خورشيد جاودانيدر صبح آشنايي شيرين مان ترا |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اسفند 1383ساعت 23:41 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
بیاییــد بیاییــد به گلــــزار بگردیم بر این نقطه اقبال چوپرگار بگردیم |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1383ساعت 23:19 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 22:49 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
ای بشـــر مظهـــــر شرافت شو نی ز ســـر تا بپا قباخت باش مــرضی مانــع شــرافت تسـت در پـــی رفع اين نقاهـت باش وين تعدی است برحقوق بشر از پــی رفع اين جراحــت بـاش عيد خون گـير پنچــروز از سـال سيصدوشصت روز راحت باش
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 0:24 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
خسرو گلسرخي شاعر و نويسنده مردمي در روز دوم بهمن 1322 در شهر رشت متولد شد نام پدرش قدير بود كه گلسرخي در سن 5/1 سالگي اين تكيه گاه را از دست داد مادرش بانو شمس الشريعه وحيد نام داشت كه بعد از مرگ همسرش، خسرو و برادر دو ساله اش فرهاد را نزد پدرش حاج شيخ محمد وحيد كه در قم مي زيست برد. وحيد مرد مبارزي بود كه در كنار ميرزا كوچك خان جنگلي در نهضت جنگل جنگيده بود و بالطبع هنوز هم همان روحيه مبارزه در وجودش بود خسرو توسط چنين مبارزي تعليم ديد و تحت تاثير نظرات او قرار گرفت حتي شعرهايي به نام جنگلي ها و دامون در اين رابطه گفت (دامون به معني پناهگاه و انبوهي سياهي جنگل است). در سال 1341 پدر بزرگش فوت كرد آن زمان خسرو دوران تحصيل ابتدايي و متوسطه را در مدارس حكيم سنايي و حكيم نظامي به پايان رسانده بود و بعد از فوت پدربزرگش مي بايست چرخ معاش خانواده را بگرداند او و برادرش فرهاد به تهران عزيمت كردند و در خانه اي كوچك در محله امين حضور سكني گزيدند او روزها كار مي كرد و شب ها درس مي خواند. خسرو در اين سالها از ادبيات نيز غافل نبود در طي اين سالها اشعار و مقالات و نقدهاي بسيار بر آثار ادبي از سوي او با نام هاي غير واقعي و مستعاري چون دامون – خ ، گ – بابك رستگار – افشين راد – خسرو كاتوزيان به چاپ رسيد در اين زمان گلسرخي، با آموختن زبان فرانسه به طور كامل و زبان انگليسي در دوره دانشگاهي، دست به ترجمه هاي ادبي نيز مي زد. كار جدي او در شعر از سال 45 شروع شد. در سال 48 با عاطفه گرگين شاعر و نويسنده همفكرش ازدواج كرد زندگي در كنار عاطفه و تاثير پذيري از افكار او آثار گلسرخي را غني تر كرد بطوري كه دوران شكوفايي فكري و خلاقيت او در مطبوعات در سالهاي 48 تا 52 مي باشد البته هيچ اثري از خسرو در زمان حياتش، به جز آنچه در مطبوعات و جنگ ها انتشار يافت به صورت كتاب چاپ نشد. تنها چيزي كه ميتوان به عنوان كتاب چاپ شده در ميان نوشته هاي او سراغ گرفت، مقاله اي ست با عنوان ” سياستِ هنر، سياستِ شعر” اين مقاله براي اولين بار به صورت جزوه از سوي انتشارات (كتاب نمونه) به مديريت بيژن اسدي پور انجام گرفت. اما بعدا” كاوه گوهرين مجموعه آثار خسرو را در دو مجموعه به نام هاي ”دستي ميان دشنه و دل” و ” من در كجاي جهان ايستاده ام” چاپ كرد كه اين دفتر نيز در آن است. خسرو براي چاپ كتابهايش با (كتاب نمونه) قرارداد بسته بود كه به انجام نرسيد و بعدها يكي از اين دو مجموعه، با نام انتخابي خود گلسرخي “ اي سرزمين من“ چاپ شد. انتخاب نام “پرنده خيس” براي مجموعه دوم به توصيه عمران صلاحي انجام شده است. عمران صلاحي وبيژن اسدي پور كه از دوستان گلسرخي بودند تأكيد كرده اند كه خسرو قصد داشت اين نام را بر مجموعه اي از شعرهايش بگذارد. او چهار سال در كنار همسرش زندگي كرد و ثمره اين ازدواج فرزندي به نام دامون بود مدتي بعد از دستگيري گلسرخي عاطفه گرگين نيز دستگير شد و در دادگاه نظامي به چهار سال زندان محكوم شد با به زندان افتادن او سرپرستي دامون به برادرش سپرده شد. (هم اكنون دامون همراه مادرش در پاريس زندگي مي كند). بيشترين علت دستگيري گلسرخي عضويت در محفلي بود كه موقع دستگيري مدت يكسال بود كه از اين محفل بريده بود در اوائل ورود به آن محفل او متوجه شد كه جز حرف و خيالبافي و احيانا” چپرويهاي نمايشي و خطرناك هيچ نيست . در آغاز ورود به آن جمعيت كذايي براي اينكه همسر و تنها پسرش را از اين گرداب دور كند، ظاهرا از خانواده خود بريد. و با عاطفه گرگين تباني كرد و كوشيد تا در انظار اين طور جلوه دهد كه به علت اختلاف و عدم تفاهم جدا از خانواده خود زندگي ميكند و اين رشته خانوادگي در حال گسستن است. عاطفه در اين ظاهرسازي مصلحتي او را ياري ميداد، خسرو گلسرخي در 29 بهمن 1352 به جرم شركت در طرح گروگانگيري رضا پهلوي عليرغم اينكه به خاطر بودن در زندان ساواك هرگز نمي توانست چنين كاري را انجام دهد و صرفا” به خاطر دفاع از عقايدش در دادگاه نظامي به اعدام محكوم و در ميدان چيت گر تير باران شد .. دادگاه نظامي گلسرخي و دوست همرزمش كرامت الله دانشيان و دفاعيه اي كه خسرو گلسرخي كرد هنوز در پيكره تاريخ ايران مي درخشد و يكي از صحنه هاي باشكوه ايستادگي بر سر آرمان تا پاي جان است او دفاع خود را چنين آغاز كرد: به نام نامي مردم: من در دادگاهي كه نه قانوني بودن و نه صلاحيت آنرا قبول داردم از خود دفاع نمي كنم بعنوان يك ماركسييت خطابم با خلق و تاريخ است هر چه شما بر من بيشتر بتازيد من بيشتر بر خود مي بالم چرا كه هر چه از شما دورتر باشم به مردم نزديكترم و هر چه كينه شما به من و عقايدم شديدتر باشد لطف و حمايت توده مردم از من قوي تر است حتي اگر مرا به گور بسپاريد كه خواهيد سپرد مردم از جسدم پرچم و سرود مي سازند. او در ادامه گفت زندگي امام حسين نمودار زندگي كنوني ماست كه جان بر كف براي خلقهاي محروم ميهن خود در اين دادگاه محاكمه مي شويم او در اقليت بود و يزيد بارگاه و قشون و حكومت و قدرت داشت او ايستاد و شهيد شد هر چند كه يزيد گوشه اي از تايخ را اشغال كرد ولي آن چه كه در تداوم تاريخ تكرار شد راه حسين و پايداري او بود نه حكومت يزيد آن چه را كه خلقها تكرار كردند و مي كنند راه حسين است. وقتي دادگاه نظامي حكم اعدام گلسرخي و دانشيان را قرائت كرد آن دو فقط لبخند زدند و بعد دست يكديگر را به گرمي فشردند و در آغوش هم فرو رفتند محبوبيت گلسرخي و دانشيان ترس ساواك را برانگيخت آنها به تكاپو افتادند تا شايد در آخرين لحظات در آنها رسوخ كنند به آنها كه با شكيبايي منتظر تيرباران بودند پيشنهاد شد كه از شاه تقاضاي عفو كنند اما آنها فقط پوزخند زدند ساواك وقتي ديد با هيچ حربه اي قادر به فريب آنها نيست به گلسرخي پيشنهاد داد كه دامون پسرش را قبل از تيرباران ببيند اما گلسرخي به اين پيشنهاد هم جواب منفي داد و اين در شرايطي بود كه همه سلولهاي بدنش نام دامون را فرياد مي كشيد او مي دانست كه دامون نقطه ضعف اوست و دامون مي تواند او را به زندگي اميدوار كند زندگي كه او مي خواست از دست بدهد تا به وظيفه اش عمل كند آري براي او مرگ يك وظيفه بود وقتي از او تقاضاي ندامت نامه مي كنند تا در نتيجه دادگاه تخفيف دهند او مي گويد هيچ كس از زندگي در كنار زن و فرزند گريزان نيست من مثل هر انساني زندگي را دوست دارم و دوست دارم مثل هر پدري رنگ چشمان فرزندم را ببينم اما راهي را كه انتخاب كرده ايم بايد به پايان ببريم مرگ ما حيات ابدي است ما مي رويم تا راه و رسم مبارزه بماند اگر من ندامت نامه بنويسم كمر مبارزان را خرد نكرده ام ؟؟؟ در سحرگاه 29 بهمن وقتي او را به چوبه اعدام بستند هنوز لبخند مي زند و مي خواهد كه چشمانش را نبندند چون مي خواست با ديدن خورشيد به سراي باقي بشتابد .. او در وصيت نامه اش مي نويسد : من يك فدائي خلق ايران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چيز ديگري نيست من خونم را به توده هاي گرسنه و پابرهنه ايران تقديم ميكنم. و شما آقايان فاشيست ها كه فرزندان خلق ايران را بدون هيچگونه مدركي به قتلگاه ميفرستيد، ايمان داشته باشيد كه خلق محروم ايران انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت. شما ايمان داشته باشيد از هر قطره خون ما صدها فدايي برميخيزد و روزي قلب شما را خواهد شكافت. شما ايمان داشته باشيد كه حكومت غيرقانوني ايران كه در 28 مرداد سياه به خلق ايران توسط آمريكا تحميل شده در حال احتضار است و دير يا زود با انقلاب قهرآميز توده هاي ستم كشيده ايران واژگون خواهد شد ضمنا“ يك عدد حلقه پلاتين(طلاي سفيد) و مبلغ يك هزار و دويست ريال وجه نقد را به خانواده و يا به زنم بدهند. |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 0:16 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
پيراهني ز رنگ به تن كرده با قلب خون فشان اين لاله هاي هشري از گودهاي جنوب شهر مي آيند اين لاله هاي شهري از نان و از رهايي حرف مي زنند اين لاله هاي شهري آيا در توپخانه در جاده قديم شميران در اوين پژمرده مي شوند ؟ نه اين لاله هاي شهري مي گويند بايد مواظب هم باشيم نام مرامپرس بگذار از تو من زياد ندادنم پيراهني ز رنگ به تن كرده با قلب خون فشان اين لاله هاي شهري از گودهاي جنوب شهر مي آمدند
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه هفدهم اسفند 1383ساعت 0:14 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
اي پرنده ي مهاجر
اي پر از شهوت رفتن فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو با من تو رفيق شاپرك ها من تو فكر گله مونم تو پي عطر گل سرخ من به فكر بوي نونم دنياي تو بي نهايت همه جاش مهموني نور دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور من دارم تو نقب شب جون مي كنم تو داري از پريا قصه مي گي من توي پيله ي وحشت مي پوسم واسه م از پرنده ها قصه مي گي كوچه پسكوچه ي خاكي در و ديوار شكسته آدماي روستايي با پاهاي پينه بسته پيش تو ، يه عكس تازه ست واسه آلبوم قديمي يا شنيدن يه قصه ست توي يه ده صميمي واسه من اما عذابه مثل حس كردن وحشت مثل درگيري خورشيد با طلسم ديو ظلمت من دارم تو نقب شب جون مي كنم تو داري از پريا قصه مي گي |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1383ساعت 22:44 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم بايد خريدارم شوي تا من خريدارت شو م وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم من نيستم چون ديگران بازيچه بازيگران اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1383ساعت 23:19 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 23:16 توسط سیاوش تی
|
|
||
![]() |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1383ساعت 1:32 توسط سیاوش تی
|
|
||