تبليغاتX
کلک خیال انگیز

 

 

حقيقت مارا فرا می خواند، غرق در خنده  معصومانه يك كودك ،

يا بوسه های يك معشوق ، اما ما درهای  عاطفه را به روی

او می بنديم و با او مانند يك دشمن برخورد می كنيم

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 22:22  توسط سیاوش تی  | 

 

 

فرزانه كسي است كه خدا را دوست ميدارد و او را مي ستايد. شايستگی آدمی

ريشه در كردار و انديشه او دارد، نه در رنگ ، باورها، ن‍‍ژاد

و يا اعقاب او.

زيرااز ياد مبر دوست من،كه فرزند آگاه يك چوپان ، براي يك ملت ، 

 گرامي تراز وارث نا آگاه تاج و تخت پدر

 است، آگاهي ، تنها نشانه شرافت توست ، مهم نيست كه

      فرزند كيستي و از كدام نژادی

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 22:0  توسط سیاوش تی  | 

به خاطر عشق و صفایی که تو قلم های شما سراغ  دارم .

 یک یاعلی میخواهم

  به آفتاب سلامی دوباره خواهیم داد ... طومار برای

 بازگرداندن وبلاگ سرزمین آفتاب

http://www.giliran.blogfa.com/

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 0:11  توسط سیاوش تی  | 

از ياقوت سرخست چرخ كبود

نه از آب و گردو نه از بادو دود

به چندين فروغ و به چندين چراغ

بياراسته چون به  نوروز باغ

روان اندرو گوهر دل فروز

كزو روشنايي گرفتست روز

زخاور بر آيد سوي باختر

نباشد ازين يك روش راست تر

ايا آنكه تو آفتابي همي

چه بودت كه بر من نتابي همي

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 16:19  توسط سیاوش تی  | 

آيادستان خدا نبود كه پيش ازتولدمان روح هاي مارا به هم نزديك كردو مارا

براي تمامي روزها و شبها زنداني يكديگر ساخت؟

زندگي آدمي در زهدان آغاز نميشود و در گور پايان نمي يابد

اين گنبد مينا كه پر از مهتاب و ستاره است هيچ گاه از روح هاي

نازنين و شهودي خالي نخواهد شد

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 15:13  توسط سیاوش تی  | 

دوستان عزيز، جناب آقاي سعيد يار محمدي دارنده وبلاگهاي باارزش گيليران و

 گزیده بلاگستان پارسی سعي دارد لينكستاني با نظم ترتيب خاصي بنا بر موضوع وبلاگهاي

 شما راه اندازي كند .ايشان محلي را جهت آن منظور ترتيب داده .

 

 چنانچه خواهان درج وبلاگ خود در گروه بندي هاي لينكستان  و يا كسب

اطلاعات بيشتر هستيد مي توايند به " بلوگستان  لينك" و يا

 آدرسhttp://bloggestaanlinks.blogfa.com   مراجعه  نماييد

                                                         

    با تشكر –سياوش تي

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 1:8  توسط سیاوش تی  | 

خداوندا دلي دريا به من ده
 در او عشقي نهنگ آسا به من ده
 حريفان را بس آمد قطره اي چند
 بگردان جام و آن دريا به من ده
 نگارا نقش ديگر بايد آراست
يكي آن كلك نقش آرا به من ده
 ز مجنونان دشت آشنايي
 منم امروز ، آن ليلا به من ده
به چشم آهوان دشت غربت
كه سوز سينه ي ني ها به من ده
 تن آسايان بلايش بر نتابند
 بلي من گفتم ، آن بالا به من ده
 چو بادريادلان افتي ، قدح چيست
 به جام آسمان دريا به من ده
 گدايان همت شاهانه دارند
تو آن بي زيور زيبا به من ده
غم دنيا چه سنجد با دل من
از آن غم هاي بي دنيا به من ده
چه دل تنگ اند اين آيينه رويان
 دلي در سينه بي سيما به من ده
 به جان سايه و ديدار خورشيد
 كه صبري در شب يلدا به من ده

هوشنگ ابتهاج  ه .الف .سایه

 

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 0:3  توسط سیاوش تی  | 

 

 دعا كنيد خداوند شهادت را نصيب شما كند در غير اين صورت زماني فرا مي رسد كه جنگ تمام مي شود و رزمندگان امروز سه دسته مي شوند

 ‍ دسته اي به مخالفت با گذشته خود بر مي خيزند و از گذشته خود پشيمان مي شوند ! دسته اي راه بي تفاوتي را بر مي گزينند و در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چيز را فراموش مي كنند ودسته سوم به گذشته خود وفادار مي مانند واحساس مسئوليت مي كنند كه از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند كرد .

پس از خدا بخواهيد كه با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد از جنگ در امان بمانيد چون عاقبت دو دسته اول ختم به خير نخواهد شد وجزءِ دسته سوم ماندن بسيار سخت و دشوار خواهد بود.

فرازِي از وصيت نامه شهيد باكري

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:3  توسط سیاوش تی  | 

 

بسياري دشواريها ، سو تفاهم ها و و ناگواريها از اينجا ناشي ميشود كه كلمات تنها

 ابزار نمايش حالات و كشاكش هاي پنهاني درون  آدمي اند وكلمات ظرفهايي

  بر چسب دار عمومي و مستعمل اند و به همان اندازه كه براي

 بيان و انتقال مفاهيم و حالات متداول رايج عمومي

 مشترك توانا و شايسته اند براي انتقال

آنچه عادي و معمول نيست

عاجز و بيچاره اند.....

 

چه سخت است كسي جز كلمه  چاره اي  ديگري نداشته باشد

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 16:4  توسط سیاوش تی  | 

مگر چشم از زبان صادقانه تر سخن نميگويد؟

مگر نه  اشك، زيباترين شعر، بي تابترين عشق و گدازانترين ايمان

و داغترين احساس و خالص ترين " گفتن" و لطيف ترين"  دوست داشتن "است

كه همه ، در كوره يك دل ، بهم آميخته و ذوب شده اند و قطره اي گرم شده اند نامش

اشك؟

 

 

 

هرگز چشم به راه خورشيد نبودم ، انتظار روز ، در عمق

ناپيداي روح بي قرارم ، مدفون شده بود و از او،

جز گوري ، برجاي نمانده بود

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:12  توسط سیاوش تی  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1384ساعت 21:59  توسط سیاوش تی  | 

2 نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1384ساعت 1:1  توسط سیاوش تی  | 

به زماني كه محبت شده همچون افسانه

به دياري كه نيابي خبري از جانانه

دل رسوا دگر از من تو چه خواهي ؟ ديوانه!

از آواز دلم ، زمزمه ساز دلم ، من به فغانم!

تو همان شرري كه خرمن جان من بسوزي

تو كه با نگهي به جان من شعله بر فروزي

تو كه از صنمي نديده اي روي آشنايي

زچه رو دل من! تو اين چنين كشته وفايي؟

تا تو همدم شبهاي مني

شبها شاهد تبهاي مني

همچون آتشي شعله مي كشي

شمع هر انجمني

اي دل ز تو ماراچه نصيبي بود

گشتم ز تو رسوا چه فريبي بود

غمهاي جهان را تو خريداري

آخر تن ما را چه شكيبي بود

به كجا به كجا بري ام اي دل رسوا

به كجا اي دل رسوا

شعر ازاستاد بزرگ بیژن ترقی

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 17:32  توسط سیاوش تی  | 

 

ني داوود مرتضي (۱٢۸٠ـ ۱٣۶۹)

در تهران متولد شد. نوازنده تار و آهنگساز و فرزند بلاخان بود. اساتيدش: رمضان ذوالفقاري ( هفت ماه)، آقاحسينقلي ( دو سال) و درويش خان ( سه سال) بودند. از درويش خان تبرزين طلا گرفت ( درويش خان به بهترين شاگردانش مدال تبرزين طلا مي داد). شاگردانش قمرالملوك وزيري، حسين سنجري و اسماعيل كمالي بودند. ني داوود كنسرتهاي بسياري با عارف، ابوالحسن صبا، محجوبي، سماعي، ابراهيم منصوري، قمر و اديب خوانساري اجرا كرده كه از آن ها صفحاتي نيز موجود است. مرتضي خان ني داوود در گروه صبا در  راديو تار مي نواخت. او رديف موسيقي ايراني را  در مركز حفظ و اشاعه موسيقي ايران در راديو ضبط كرده است. صفحه هاي بسياري با قمرالملوك وزيري ضبط كرده است. از بيادماندني ترين آهنگ هاي او مرغ سحر را ميتوان نام برد.

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1384ساعت 1:28  توسط سیاوش تی  | 

شايد يكي از افتخارات ما ايرانيان داشتن پادشاهي است كه درقرآن از او به نيكي ياد شده است.

بله پادشاه دادگر و مومن ايراني كوروش كبيركه از او در قرآن با نام ذوالقرنين و در تورات با نام عقاب مشرق ياد شده است.

خداوند در قرآن كريم در سوره مباركه كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است . بين مفسرين و مورخين در مورد اينكه اين شخص كيست اختلاف وجود دارد

اين بخش از تفسير نمونه جلد دوازدهم ص۵۵۲-۵۴۲ اتخاذ شده است

در اين مورد سه گزينه مطرح مي شود

  1. بعضي معتقدند او كسي جز اسكندر مقدوني نيست لذا بعضي او را اسكندر ذو القرنين مي خوانند …

  2. جمعي از مورخين معتقدند ذوالقرنين يكي از پادشاهان يمن بوده …

  3. نظريه اي كه ضمنا جديد ترين آن محسوب مي شود همان است كه دانشمند معروف اسلامي ((ابو الكلام آزاد ))كه روزي وزير فرهنگ هند بود ،در كتاب

محققانه اي كه در اين زمينه نگاشته است آمده

طبق اين نظريه ذوالقرنين همان كوروش كبير پادشاه هخامنشي است.

از آنجا كه نظريه اول و دوم تقريبا هيچ مدرك قابل ملاحظه تاريخي ندارد و از آن گذشته نه اسكندر مقدوني داراي صفاتي است كه قرآن براي ذوالقرنين شمرده و نه هيچ يك از پادشاهان يمن…

به همين دليل گزينه سوم محتمل تر به نظر مي رسد …

 خصايص كوروش كبير(ذوالقرنين) در قرآن

خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است :

1-مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين »

2-خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.

3-اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.

4-پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.

5- اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.

6- اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت.

7- پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت : هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.

8- به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي كند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم.

نظريّة‌ علاّمة‌ شهرستاني‌ دربارة‌ ذوالقرنين‌

و علاّ مه‌ سيّد هبة‌ الدّين‌ شهرستاني‌ در تأييد اين‌ گفتار فرموده‌ است‌:

ذوالقرنين‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد آمده‌ است‌ به‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر مقدوني‌ منتهي‌ مي شود. و او يكي‌ از پادشاهان‌ صالح‌ از تبابعة‌ أذواء يمن‌ بوده‌، و عادت‌ طائفه‌اي‌ از آنان‌ اين‌ بوده‌ است‌ كه‌ خود را به‌ لقب‌ «ذي‌» مُسمّي‌ كنند مثل‌ ذي‌ همدان‌، ذي‌ غمدان‌، ذي‌ المَنار، ذي‌ الاذعار، و ذي‌ يَزَن‌.

و اين‌ مرد، مسلمان‌ و موحّد و عادل‌ و حسن‌ السّيرة‌ بوده‌ و سفري‌ به‌ جانب‌ مغرب‌ نموده‌ و به‌ بحر أبيض‌ رسيد و سفري‌ به‌ مشرق‌ نموده‌ و سپس‌ به‌ جانب‌ شمال‌ رفت‌ تا به‌ مدار سرطان‌ رسيد. و شايد آنچه‌ در زبانها رائج‌ است‌ كه‌ داخل‌ در ظلمات‌ شد همين‌ باشد. و اهل‌ آن‌ بلاد از او تقاضاي‌ سدّ كردند و او ساخت‌. پس‌ اگر اين‌ سدّ، ديوار بزرگ‌ چين‌ باشد كه‌ بين‌ چين‌ و طائفة‌ مغول‌ كشيده‌ شده‌ است‌ پس‌ بايد گفت‌ كه‌ ذوالقرنين‌ تعمير و مرمّت‌ قسمتهائي‌ از آن‌ را نموده‌ است‌ كه‌ به‌ مرور ايّام‌ خراب‌ شده‌ و نياز به‌ مرمّت‌ داشته‌، چون‌ اشكالي‌ نيست‌ در آن‌ كه‌ اصل‌ ديوار چين‌ را پادشاهان‌ چين‌ قبل‌ از اين‌ تاريخ‌ بنا كرده‌اند، و اگر سدّ ديگري‌ باشد كه‌ اشكالي‌ در آن‌ نيست‌.

و سيّد هبة‌ الدّين‌ براي‌ تأييد مطلب‌ خود شاهدي‌ آورده‌ است‌ و آن‌ اينكه‌: بودن‌ ذوالقرنين‌ پادشاه‌ صالحي‌ از عرب‌ كه‌ اعراب‌ از رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ دربارة‌ چنين‌ مرد عرب‌ سؤال‌ كنند، و قرآن‌ براي‌ تذكّر و اعتبار، آن‌ را ذكر كند، اين‌ قابل‌ قبول‌تر است‌ و به‌ مذاق‌ عرب‌ و سؤال‌ آنها نزديكتر است‌ تا سؤال‌ از ملوك‌ روم‌ و عجم‌ و چين‌ كه‌ از امّت‌هاي‌ دوري‌ هستند كه‌ با تاريخ‌ عرب‌ تماسّي‌ نداشته‌ و اعراب‌ ميل‌ و هواي‌ شنيدن‌ اخبار و عبرت‌ گرفتن‌ از آثار آنان‌ را نداشته‌اند و لذا قرآن‌ كريم‌ متعرّض‌ ذكر اخبار جماعت‌هاي‌ دور و طوائفي‌ كه‌ با اعراب‌ سر و كاري‌ ندارند نشده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ كلام‌ شهرستاني‌.

ليكن‌ اشكالي‌ كه‌ بر اين‌ نظريّه‌ هست‌ آنستكه‌ بهيچوجه‌ نمي‌توان‌ سدّ ذوالقرنين‌ را منطبق‌ بر ديوار چين‌ نمود چون‌ ذوالقرنين‌ چندين‌ قرن‌ قبل‌ از إسكندر بوده‌، و ديوار چين‌ را بعد از نيم‌ قرن‌ از زمان‌ اسكندر بنا نموده‌اند. و امّا از ديوار چين‌ گذشته‌، در ناحية‌ شمال‌ غربي‌ چين‌ سدهاي‌ ديگري‌ وجود دارد ليكن‌ آنها را از سنگ‌ ساخته‌اند و اثري‌ از آهن‌ و مس‌ در آنها نيست‌.

و در تفسير «جواهر» گفته‌ است‌ كه‌ با شواهد تاريخي‌ كه‌ از نقوش‌ خرابه‌هاي‌ يمن‌ در آثار باستاني‌ آنجا بدست‌ آمده‌ است‌ استفاده‌ ميشود كه‌ در يمن‌ سه‌ دولت‌ حكومت‌ كرده‌ است‌:

1 ـ دولت‌ مُعين‌ و پايتختش‌ قَرْناء بوده‌ است‌، و زمان‌ حكومتشان‌ از ۱۴ قرن‌ قبل‌ از ميلاد تا۷قرن‌ و يا ۸قرن‌ قبل‌ از ميلاد مسيح‌ بوده‌ است‌.

2 ـ دولت‌ سَبا و ايشان‌ از قَحطانيّين‌ هستند و ابتداء دولتشان‌ از ۸۵۰ قبل‌ از ميلاد تا ۱۱۵ سال‌ قبل‌ از ميلاد بوده‌ است‌.

3 ـ دولت‌ حِميَريّين‌ و آنها دو دسته‌ هستند:

اوّل‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ كه‌ از ۱۱۵ سال‌ قبل‌ از ميلاد تا ۲۷۵ سال‌ بعد از ميلاد بوده‌اند.

دوّم‌ ملوك‌ سَباوريدان‌ و حَضْرَموت‌ و غيرها، و حكومت‌ آنها از ۲۷۵ ميلادي‌ تا ۵۲۵ ميلادي‌ بوده‌ است‌.

و پس‌ از توضيحاتي‌ گفته‌ است‌:

و از آنچه‌ ذكر شد استفاده‌ ميشود كه‌ لقب‌ داشتن‌ به‌ ذي‌، مثل‌ ذي‌ القرنين‌ راجع‌ به‌ ملوك‌ يمن‌ بوده‌ و در غير آنها مانند ملوك‌ روم‌ ديده‌ نشده‌ است‌؛ پس‌ ذوالقرنين‌ از ملوك‌ يمن‌ است‌؛ و در تاريخ‌، بعضي‌ از ملوك‌ يمن‌ را به‌ نام‌ ذي‌ القرنين‌ ياد كرده‌ ولي‌ آيا ذو القرنيني‌ كه‌ در قرآن‌ بيان‌ شده‌ است‌ همان‌ ذو القرنين‌ است‌ يا نه‌؟ جواب‌ ميگوئيم‌: نه‌.

چون‌ اين‌ ذي‌ القرنين‌ را كه‌ در تاريخ‌ از او ياد مي‌كنند، قريب‌ العهد به‌ زمان‌ رسول‌ الله‌ و قرآن‌ بوده‌ و نامي‌ از سدّ با چنين‌ خصوصيّاتي‌ و نيز نامي‌ از سفرهاي‌ او در تاريخ‌ نيامده‌ است‌ مگر در أخباري‌ كه‌ قصّه‌ پردازان‌ ذكر كرده‌اند؛ و ابن‌ خَلدون‌ تمام‌ اين‌ اخبار را تكذيب‌ كرده‌ و آنها را به‌ نشانه‌هاي‌ مبالغه‌ و گزاف‌گوئي‌ متّهم‌ ساخته‌ است‌ و با ادلّة‌ جغرافيائي‌ و تاريخي‌ آنها را نقض‌ نموده‌ است‌. ـ انتهي‌ ملخّص‌ آنچه‌ راكه‌ در «جواهر» آورده‌ است‌.

نظريّة‌ سِر أحمد خان‌ هندي‌ دربارة‌ ذوالقرنين‌

و اخيراً سِر أحمد خان‌ هندي‌ گفته‌ است‌ كه‌ ذوالقرنين‌، كورش‌ كه‌ يكي‌ از پادشاهان‌ هخامنشي‌ بوده‌ و تاريخش‌ از 560 سال‌ قبل‌ از ميلاد تا 539 سال‌ قبل‌ از ميلاد است‌ مي باشد.

و اوست‌ كه‌ تأسيس‌ امپراطوري‌ ايراني‌ نموده‌ و بين‌ مملكت‌ فارس‌ و ماد را جمع‌ كرد؛ و بابِل‌ را به‌ تصرّف‌ در آورد. و يهود را اجازه‌ داد تا از بابل‌ به‌ اورشَليم‌ بازگشت‌ كنند، و در بناي‌ هَيكَل‌ يهود مساعدت‌ كرد. و مصر و يونان‌ را تسخير نمود؛ و تا مغرب‌ پيش‌ تاخت‌ و سپس‌ بسوي‌ مشرق‌ سير نمود تا به‌ آخرين‌ نقاط‌ معموره‌ رسيد.

شواهدي‌ از أبوالكلام‌ آزاد دربارة‌ نظريّة‌ سِر أحمد خان‌ هندي‌

و اين‌ مدّعي‌ را محقّق‌ خبيرِ باحث‌ أبوالكلام‌ آزاد پذيرفته‌ و براي‌ تبيين‌ و توضيح‌ آن‌ نهايت‌ كوشش‌ را به‌ عمل‌ آورده‌ است

اوّلاً اوصافي‌ كه‌ در قرآن‌ مجيد دربارة‌ ذوالقرنين‌ بيان‌ فرموده‌ همه‌ بر اين‌ ملك‌ عظيم‌ منطبق‌ است‌، از ايمان‌ به‌ خدا و به‌ توحيد، و عدالت‌ در بين‌ رعيّت‌ و با رأفت‌ و رفق‌ و احسان‌ با آنان‌ رفتار كردن‌، و با اهل‌ ظلم‌ و ستم‌ به‌ مجازات‌ و سياست‌ رفتار كردن‌. و خداوند سررشتة‌ همة‌ امور را بدو سپرده‌، و او جامع‌ بين‌ كمالات‌ دين‌ و عقل‌ و فضائل‌ اخلاق‌، و بين‌ عِدّه‌ و قوّه‌ و شوكت‌ و ثروت‌ و مطاوعة‌ مردم‌ و پذيرش‌ اسباب‌ و امور بوده‌ است‌.

و او يكبار همانطور كه‌ قرآن‌ بيان‌ كرده‌ است‌ به‌ سمت‌ مغرب‌ حركت‌ كرد تا بر ليديا و حوالاي‌ آن‌ استيلا يافت‌. و براي‌ بار دوّم‌ به‌ سمت‌ مشرق‌ رفت‌ و تا به‌ مطلع‌ الشّمس‌ رسيد و در آنجا گروهي‌ از مردم‌ وحشي‌ و بياباني‌ را يافت‌ كه‌ در صحراها و بيابان‌ها زيست‌ ميكردند، و پس‌ از آن‌ به‌ بناي‌ سدّ همّت‌ گماشت‌.

و اين‌ سدّ همانطور كه‌ شواهد گواه‌ است‌ سدّي‌ است‌ كه‌ در تنگة‌ دارْيال‌ بين‌ كوههاي‌ قفقاز در نزديك‌ شهر تَفليس‌ بنا شده‌ است‌.

امّا ايمانش‌ به‌ خدا و روز قيامت‌، در كتب‌ عهد عتيق‌ مثل‌ كتاب‌ عَِزْرا (إصحاح‌ ۱ ) و كتاب‌ دانيال‌ (إصحاح‌ ۶ ) و كتاب‌ أشعياء (إصحاح‌ ۴۴ و ۴۵ ) آمده‌ است‌.

و با قطع‌ نظر از وحي‌ الهي‌، يهود با همان‌ عصبيّت‌ مذهبي‌ كه‌ دارند، مرد مشرك‌ مجوسي‌ و يا وثني‌ را نمي‌ستايند؛ و اگر كورش‌ چنين‌ مردي‌ بود، او را مسيح‌ خدا و مهدي‌ مؤيّد و راعي‌ پروردگار نمي‌گفتند.

علاوه‌ بر اينها، نقش‌ها و نوشتجاتي‌ كه‌ از زمان‌ داريوش‌ به‌ خطّ ميخي‌ كشف‌ شده‌ است‌ ـ و بين‌ كورش‌ و داريوش‌ به‌ قدر هشت‌ سال‌ فاصله‌ بوده‌ است‌ ـ دلالت‌ دارد بر آنكه‌ كورش‌ مشرك‌ نبوده‌ است‌؛ و معني‌ ندارد كه‌ بگوئيم‌ در اين‌ زمان‌ كوتاه‌ عقيده‌ دربارة‌ كورش‌ تغيير كرده‌ و بعداً او را بعنوان‌ مردي‌ مؤمن‌ و موحّد ستوده‌اند.

و امّا فضائل‌ نفسانيّة‌ او: كافي‌ است‌ كه‌ به‌ أخبار و سيرة‌ او رجوع‌ شود كه‌ چگونه‌ با طاغيان‌ و جبابره‌ كه‌ بر او خروج‌ كرده‌ بودند يا او با آنها محاربه‌ نمود مانند پادشاهان‌ ماد و ليديا و بابل‌ و مصر و طاغيان‌ بيابان‌ در اطراف‌ بَكْتريا كه‌ بلخ‌ است‌ جنگيد؛ و چون‌ بر قومي‌ غلبه‌ مي‌يافت‌ از مجرمين‌ آنها ميگذشت‌ و عفو مي‌نمود و كريم‌ آنانرا اكرام‌ ميكرد و بر ضعيفشان‌ رحمت‌ مي‌آورد و مفسد و خائن‌ را سياست‌ مي‌نمود.

كتب‌ عهد قديم‌ از او تجليل‌ ميكند، و طائفة‌ يهود او را با شديدترين‌ درجات‌ احترام‌ محترم‌ ميدارند؛ چون‌ آنها را از اسارت‌ بابل‌ كه‌ توسّط‌ بُخت‌ نَصّر (نبوكد نضر) انجام‌ گرفته‌ بود و معبدشان‌ را خراب‌ كرده‌ بود آزاد ساخت‌ و به‌ شهرهاي‌ خودشان‌ عودت‌ داد، و اموال‌ بسياري‌ براي‌ تجديد بناي‌ هَيكَل‌ به‌ آنها داد، و نفائس‌ غارت‌ شدة‌ هَيكل‌ را كه‌ در خزائن‌ شاهان‌ بابل‌ بود به‌ آنها ردّ كرد.

و اين‌ نيز شاهدي‌ است‌ بر آنكه‌ ذوالقرنين‌ همان‌ كورش‌ است‌. چون‌ سؤال‌ از ذوالقرنين‌ در قرآن‌ كريم‌ همانطور كه‌ در روايات‌ آمده‌ است‌ به‌ تلقين‌ يهود بوده‌ است‌؛ و قَرْن‌ در لغت‌ عبري‌ و عربي‌ به‌ يك‌ معني‌ آمده‌ است‌.

و مورّخين‌ يونان‌ قديم‌ مثل‌ هِرُدوت‌ و غيره‌ با آنكه‌ دشمن‌ ايران‌ و پادشاهان‌ ايران‌ هستند او را به‌ مروّت‌ و فتوّت‌ و سماحت‌ و كرم‌ و صَفح‌ و قلّت‌ حرص‌ و رحمت‌ و رأفت‌ ياد كرده‌ و وي‌ را ثناء و تمجيد نموده‌اند.

و امّا ناميدن‌ كورش‌ را به‌ ذوالقرنين‌، گرچه‌ تواريخ‌ از اين‌ معني‌ خالي‌ است‌ ليكن‌ مجسّمة‌ سنگي‌ او كه‌ اخيراً در مشهد مُرغاب‌ در جنوب‌ ايران‌ بدست‌ آمد تمام‌ دريچه‌هاي‌ شكّ و ترديد را بر انسان‌ مسدود مي‌سازد كه‌ كورش‌ همان‌ ذوالقرنين‌ است‌.

اين‌ مجسّمه‌ بنا بر گفتار دي‌ لافواي‌ نمونة‌ بسيار پر ارزش‌ و گرانبهائي‌ از حجّاري‌ قديم‌ است‌ كه‌ با بهترين‌ مجسّمه‌هاي‌ يوناني‌ برابري‌ ميكند، و يگانه‌ نمونه‌ از هنر آسيائي‌ها است‌. اين‌ مجسّمه‌ كه‌ در زمان‌ اردشير ساخته‌ و نصب‌ شده‌ است‌ و چندين‌ بار علماي‌ بزرگ‌ آلمان‌ فقط‌ به‌ قصد تماشاي‌ آن‌ به‌ ايران‌ آمده‌اند، در قرن‌ نوزدهم‌ ميلادي‌ در مرغاب‌ كشف‌ شد.

اين‌ مجسّمه‌ به‌ قدر قامت‌ انسان‌ است‌ و كورش‌ را در وضعي‌ نشان‌ ميدهد كه‌ دو بال‌ بزرگ‌ مانند دو بال‌ عقاب‌ از دو جانبش‌ گشوده‌ شده‌ است‌، و دو شاخ‌ به‌ صورت‌ شاخ‌هاي‌ قوچ‌ روي‌ سر دارد، و شاخ‌ها در دو طرف‌ سر نيست‌ بلكه‌ در وسط‌ سر و پشت‌ سر هم‌ قرار دارند؛ و با همان‌ لباسي‌ كه‌ شاهان‌ بابل‌ مي‌پوشيدند.

اين‌ مجسّمه‌ بدون‌ ترديد ثابت‌ ميكند كه‌ تصوّر معناي‌ صاحب‌ دو شاخ‌ بودن‌ (ذوالقرنين‌) در نزد كورش‌ و در تفكّر وي‌ وجود داشته‌ است‌ و بدينجهت‌ در تصوير مجسّمه‌ بصورت‌ دو شاخ‌ حكّاكي‌ شده‌ است‌.

دو شاخ‌ در وسط‌ سر روئيده‌ شده‌ و از رستنگاه‌ واحد، يكي‌ از شاخ‌ها به‌ طرف‌ جلو و ديگري‌ به‌ طرف‌ پشت‌ سر رفته‌ است‌.

و اين‌ تقريب‌ به‌ گفتار بعضي‌ از قدماء كه‌ مي‌گفتند: ذوالقرنين‌ را بدين‌ لقب‌ ناميده‌اند چونكه‌ در سر او تاج‌ يا كلاه‌خودي‌ بوده‌ كه‌ دو شاخ‌ داشته‌ است‌، نزديك‌ است‌.

باري‌، معناي‌ دو شاخ‌ كه‌ در مجسّمة‌ كورش‌ است‌ و لقب‌ او به‌ ذوالقرنين‌، همان‌ تشكيل‌ دولت‌ واحده‌ از فارس‌ و ماد بوده‌ است‌ كه‌ تا آن‌ زمان‌ دو حكومت‌ مستقلّ بود و هر كدام‌ يك‌ حاكمي‌ داشت‌ ولي‌ كورش‌ بر هر دو غلبه‌ كرد و تشكيل‌ حكومت‌ واحدي‌ داد؛ و همين‌ معناست‌ كه‌ در رؤياي‌ دانيال‌ پيغمبر آمده‌ است‌:

رؤياي‌ حضرت‌ دانيال‌ دربارة‌ ذوالقرنين‌

در كتاب‌ دانيال‌ (إصحاح‌ هشتم‌ از ص‌ ۱ تا ص‌ ۹ ) آمده‌ است‌ كه‌:

در سال‌ سوّم‌ از سلطنت‌ بيلْشاصَّر پادشاه‌، به‌ من‌ كه‌ دانيال‌ هستم‌ رؤيائي‌ نمايانده‌ شد، بعد از رؤيائي‌ كه‌ اوّلاً به‌ من‌ نمايانيده‌ شده‌ بود.

من‌ در رؤيا ديدم‌ مثل‌ اينكه‌ گوئي‌ من‌ در قصر شوشان‌ كه‌ در كشور ايلام‌ است‌ ميباشم‌، و در خواب‌ ديدم‌ كه‌ من‌ در كنار نهر اولاي‌ هستم‌. پس‌ چشمان‌ خود را بلند كردم‌ كه‌ ناگهان‌ ديدم‌ قوچي‌ در برابر نهر ايستاده‌ و دو شاخ‌ دارد، و شاخ‌هايش‌ بلند بود ليكن‌ يكي‌ از ديگري‌ بلندتر بود، و آن‌ شاخ‌ بلندتر عقب‌تر بر آمده‌ بود.

و ديدم‌ كه‌ آن‌ قوچ‌ به‌ جانب‌ مغرب‌ و شمال‌ و جنوب‌ شاخ‌ ميزد و هيچ‌ حيواني‌ در برابر او ايستادگي‌ نمي‌نمود و از دست‌ او راه‌ رهائي‌ نبود، لهذا آن‌ قوچ‌ طبق‌ ميل‌ و ارادة‌ خود عمل‌ ميكرد و بزرگ‌ ميشد.

و در اين‌ حال‌ كه‌ من‌ در تأمّل‌ و تفكّر بودم‌ ناگهان‌ ديدم‌ يك‌ بُز نَري‌ از جانب‌ مغرب‌ آمد و بر روي‌ تمام‌ زمين‌ استيلا يافت‌ بطوريكه‌ زمين‌ را مسّ نمي‌نمود؛ و اين‌ بز نر يك‌ شاخ‌ معتبري‌ در پيشانيش‌ و ميان‌ دو چشمش‌ بود.

و اين‌ بز نر آمد بسوي‌ آن‌ قوچي‌ كه‌ داراي‌ شاخ‌ بود و من‌ آن‌ را در كنار نهر، ايستاده‌ ديده‌ بودم‌؛ و با شدّت‌ قوّتي‌ كه‌ داشت‌ بسوي‌ او ميدويد. و ديدم‌ كه‌ به‌ آن‌ قوچ‌ رسيد و به‌ حال‌ غضب‌ بر او بر آمد و قوچ‌ را زد و دو شاخش‌ را شكست‌، و براي‌ آن‌ قوچ‌ هيچ‌ قدرتي‌ براي‌ مقاومت‌ در برابر او نماند؛ و لذا او را بر روي‌ زمين‌ انداخته‌ و پايمالش‌ كرد و براي‌ آن‌ قوچ‌ هيچ‌ گريزگاهي‌ از دست‌ آن‌ نبود؛ و بنابراين‌ آن‌ بز نر جدّاً بزرگ‌ شد.

و سپس‌ دانيال‌ بعد از تماميّت‌ اين‌ رؤيا ذكر ميكند كه‌ جبرائيل‌ به‌ او نمايانيده‌ شد و رؤياي‌ او را تعبير نموده‌ به‌ تعبيري‌ كه‌ در آن‌، قوچ‌ صاحب‌ دو شاخ‌، منطبق‌ بر كورش‌ مي شد و دو شاخش‌ دو كشور فارس‌ و ماد بود و آن‌ بز نر كه‌ صاحب‌ يك‌ شاخ‌ بود إسكندر مقدوني‌ بود.

در رؤياي‌ دانيال‌ آمده‌ است‌ كه‌ قوچي‌ كه‌ به‌ نظر او آمده‌، دو شاخ‌ داشته‌ ولي‌ نه‌ مانند شاخ‌ سائر قوچ‌ها، بلكه‌ يكي‌ از آن‌ دو شاخ‌ در پشت‌ ديگري‌ بوده‌ است‌ و اين‌ معني‌ بعينه‌ همان‌ است‌ كه‌ در صورت‌ مجسّمة‌ باستاني‌ كورش‌ مشاهده‌ ميشود.

و امّا آن‌ دو بالي‌ كه‌ مانند بال‌هاي‌ عقاب‌ در مجسّمة‌ كورش‌ است‌، آن‌ تصوير خواب‌ أشعياء است‌ كه‌ كورش‌ را در رؤيا، عقاب‌ شرق‌ خوانده‌ است‌، و به‌ همين‌ مناسبت‌ مجسّمة‌ كورش‌ به‌ مرغ‌ شهرت‌ يافته‌؛ و رودي‌ كه‌ در زير پاي‌ كورش‌ در مجسّمه‌ تصوير شده‌ است‌ مرغاب‌ ناميده‌ ميشود.

يهود از بشارت‌ دانيال‌ چنين‌ دريافتند كه‌ پايان‌ اسارت‌ آنها در بابل‌ منوط‌ به‌ همان‌ پادشاه‌ صاحب‌ دو شاخ‌ است‌ كه‌ بر مملكت‌ فارس‌ و ماد استيلا خواهد يافت‌ كه‌ بر ملوك‌ بابل‌ چيره‌ ميشود و بالنّتيجه‌ آنانرا از اسارت‌ بيرون‌ مي‌آورد.

چند سال‌ پس‌ از رؤياي‌ دانيال‌، كورش‌ كه‌ يهود او را خورس‌ و يونانيان‌ سائرس‌ مي‌نامند ظهور نمود و بر دو مملكت‌ فارس‌ و ماد مسلّط‌ شد و حكومتي‌ عظيم‌ پيدا كرد. و همانطور كه‌ در رؤياي‌ دانيال‌ آمده‌ كه‌ به‌ مغرب‌ و شمال‌ و جنوب‌ شاخ‌ ميزد، كورش‌ نيز فارس‌ و ماد را تسخير كرد و در جنوب‌ كه‌ همان‌ بابل‌ بود پيشرفت‌ كرد و يهود را آزاد ساخت‌. و لذا وقتي‌ يهود كورش‌ را در بابل‌ بعد از تسخير آن‌ ملاقات‌ كردند و رؤياي‌ دانيال‌ را براي‌ او بيان‌ كردند خوشحال‌ شد و بنا بر مساعدت‌ و مهرباني‌ با يهود گذارد و آنانرا به‌ اورشليم‌ عودت‌ داد و معبدشان‌ را تعمير نمود.

باري‌، اينها همه‌ شواهد صدقي‌ است‌ بر اينكه‌ كورش‌ نيز خود را ذوالقرنين‌ ميدانسته‌ (يعني‌ صاحب‌ دو كشور فارس‌ و ماد، كه‌ در رؤيا به‌ صورت‌ دو شاخ‌ متّصل‌ به‌ هم‌ بر مغز سرش‌ روئيده‌ بود) و لذا در تاج‌ يا كلاه‌ خودش‌ اين‌ دو شاخ‌ را كه‌ علامت‌ و نشانة‌ دو كشور است‌ مي‌نهاده‌ و در مجسّمه‌اش‌ نيز منعكس‌ شده‌ است‌.

و امّا سير و مسافرتش‌ به‌ مغرب‌ براي‌ رفع‌ طغيان‌ ليديا بوده‌ است‌. ليديا عليرغم‌ قرابت‌ و پيماني‌ كه‌ با كورش‌ داشت‌ بدون‌ هيچ‌ مجوّزي‌، از روي‌ ظلم‌ و عدوان‌ به‌ طرف‌ كورش‌ لشكركشي‌ نمود و سلاطين‌ اروپا را نيز عليه‌ او تحريك‌ كرد. كورش‌ با او جنگ‌ نموده‌ و او را فراري‌ داد و سپس‌ او را تعقيب‌ نمود و پايتختش‌ را محاصره‌ نمود و پس‌ از محاصره‌ فتح‌ كرد و ليديا را اسير نموده‌ و پس‌ از اسارت‌ او را عفو كرد و سائر هميارانش‌ را نيز عفو كرد و اكرام‌ نمود و به‌ آنها نيكوئي‌ نمود، با آنكه‌ ميتوانست‌ آنها را سياست‌ نموده‌ و نابود كند 

ما در اينجا به‌ ذوالقرنين‌ گفتيم‌: نسبت‌ بدين‌ جماعت‌ كه‌ ستم‌ كرده‌ و فعلاً در دست‌ تو گرفتارند، اختيار داري‌ آنانرا به‌ پاداش‌ خود عذاب‌ كني‌، يا از آنها درگذري‌ و طريقة‌ نيكوئي‌ دربارة‌ آنان‌ اتّخاذ كني‌!

ذوالقرنين‌ گفت‌: آن‌ كساني‌ كه‌ از اين‌ به‌ بعد ستم‌ كنند، آنها را مجازات‌ نموده‌ و عذاب‌ مي‌كنيم‌؛ و امّا كساني‌ كه‌ ايمان‌ بياورند و عمل‌ صالح‌ انجام‌ دهند گذشته‌ از جزاي‌ اخروي‌ آنان‌، ما به‌ طريق‌ نيكو با آنان‌ رفتار خواهيم‌ نمود.

و پس‌ از سفر مغرب‌، به‌ سمت‌ صحراي‌ بزرگ‌ در مشرق‌ در حوالاي‌ بكتريا براي‌ خوابانيدن‌ غائلة‌ قبائل‌ بدوي‌ و بياباني‌ كه‌ پيوسته‌ هجوم‌ نموده‌ و فساد ميكردند حركت‌ كرد

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1384ساعت 16:21  توسط سیاوش تی  | 

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 20:13  توسط سیاوش تی  | 

استاد علي تجويدي، متولد ۱۲۸۹ خيابان ري تهران.زندگي هنري او را با قلم خودش بخوانيم:(( مقدمات را نزد پدرم و هادي تجويدي (برادرم) آموختم. در ۱۲ سالگي دستگاههاي ايراني را مي شناختم. مرحوم ابوالحسن صبا چون نزد پدرم نقاشي کار مي کرد به منزل ما رفت و آمد داشت و از همان موقع با ايشان اشنا شدم. اولين سازي که آموختم تار بود ضمنآ موقعي که در دبيرستان تحصيل مي کردم به گروه پيش آهنگي وارد شدم و فلوت آموختم و با نت آشنايي پيدا کردم. در۱۶ سالگي به کلاس حسين ياحقي رفتم و پس از ۶ ماه نزد ايشان به آموختن ويولن مشغول شدم و سپس به کلاس مرحوم صبا رفتم و۶سال نزد اين استاد به فراگرفتن موسيقي و نوازندگي ويولن پرداختم، در ضمن سه تار و ضرب را هم نزد ايشان ياد گرفتم و براي پيشرفت تکنيک ويولن بنا به توصيه ايشان ۳سال نزد يک استاد خارجي کار کردم و نيز به وسيله يکي از دوستانم با حضرت حاج آقا محمد ايراني و جناب رکن الدين مختاري و ساير موسيقي دانان ايراني از جمله نورعلي برومند و مرحوم طاهر زاده و مرحوم قهرماني آشنا شدم. در حقيقت دستگاههاي کامل ايراني و تصانيف مرحوم شيدا را نزد اين بزرگواران اموختم. و چون ذوق آهنگسازي داشتم بنا به توصيه آقاي رکن الدين مختاري به ساختن آهنگ پرداختم و براي آشنايي بيشتر به فن آهنگ سازي و همچنين ارکستراسيون و هاموني مدتي مثل يک طلبه نزد چند استاد به تحصيل پرداختم و در کلاس کنسرواتور آزاد موسيقي نام نويسي کردم. از ۲۷سال پيش در راديو مشغول کار نوازندگي، آهنگسازي، عضويت کميسيون موسيقي و سرپرستي و رهبري ارکستر هستم. و آهنگهايي به صورت ترانه ساخته ام که بيشتر در برنامه گلها اجرا شده است. اشعار آنها را اغلب آقاي رهي معيري و بيژن ترقي و معيني کرمانشاهي ساخته اند. شعر چند ترانه را هم خودم ساخته ام.))
تجويدي هنرمندي است محقّق، متجسّس و پژوهشگر، آهنگهاي وي را مي توان بعد از شيدا و عارف قزويني بهترين آهنگهايي دانست که بر اساس موسيقي سنتي استوار است. تجويدي به مباني هارموني(علم هماهنگي) واقف و بنابراين از ديد آهنگسازي، برتر و بالاتر از بسياري از همگنان معاصر خود است. بيش از ۷۰آهنگ زيبا و موزون براي برنامه گلها ساخته است و ثمره فعاليتهاي بعد از انقلاب وي انتشار دو جلد کتاب و ساختن آهنگهاي زيادي روي اشعار آقاي بيژن ترقي مي باشد. او مي گويد:((من به ياد ندارم که آهنگي ساخته باشم که انگيزه نداشته باشد. آهنگ بدون انگيزه هيچ وقت تاثيرگذار نخواهد بود.))

از جمله آثار ماندگار وي مي‌توان به «ديدي كه رسوا شد دلم »، «آتش كاروان »، «سفركرده »، «مرا عاشق شيدا»، «مي گذرم »، «آشفته حالي » و... اشاره كرد

از جمله هنرمندان همزمان و همكار وي مي‌توان از «فرهنگ شريف »، «حبيب الله بديعي » و «پرويز ياحقي »، «غلامحسين بنان »، «حسين قوامي »، «محمودي خوانساري »، «حسين خواجه اميري »، «جليل شهناز»، و... نام برد.

2 نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1384ساعت 1:28  توسط سیاوش تی  | 

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 22:25  توسط سیاوش تی  | 

 جرج جرداق" نويسنده و پژوهشگر مسيحي لبناني
 کتاب پر ارج " امام علي ، صداي عدالت انساني " را در چند جلد به رشته تحرير در آورد. اين کتاب نه فقط در بين مسلمانان بلکه در ميان اهل فرهنگ و انديشه درجهان ، جايگاه خاصي يافت. متفکران و دانش پژوهان با بررسي و مطالعه اين کتاب، شيوه تحقيق و نحوه داوري جرداق را ستودند. اما او خود مي گويد که در معرفي شخصيت امام علي (ع) کوتاهي کرده و هنوز ناگفته هايي باقي مانده است.
"جرج جرداق" با آنکه مسيحي است ، از عشق و ارادت خود به امام علي ( ع) چنين مي گويد:
"علي از کودکي در جان من بود و از همان زمان ايشان به عنوان فردي واقعا" بزرگ در ذهن و ضميرم جاي گرفت. عظمت امام علي (ع) در آن است که او بر تمامي زمانها و مکانها پيام دارد. سخنانش در نهج البلاغه، نغز و زيباست. آنگاه که علي مفسدين و اهل فساد را تهديد مي کند، همچون آتش سهمناک و پر غرش زبانه مي کشد و اگر به استدلال مي پردازد، عقلها را متحير مي کند و راه هر نوع دليل و برهان مخالف را مي بندد و عظمت منطق خويش را به اثبات مي رساند."
جرج جرداق در جايي ديگر از سخنانش در باه شخصيت علي (ع) مي گويد:
" اگر بخواهيد آب يک حوض را متلاطم کنيد، با دست خود مي توانيد،اما اگر استخري بزرگ باشد ، نمي توان آن را با دست متلاطم کرد، بايد سنگي بزرگ به وسط استخر انداخت تا متلاطم گردد. اگر درياچه اي باشد، به واسط سنگ نمي شود آن را متلاطم کرد، بايد کوهي در آن بيفتد تا متلاطم شود. در اين عالم هر آبي قابل تلاطم است ، اما من اقيانوس پهناور و عظيمي مي شناسم و آن اقيانوس وجود علي است که هيچ چيز نتوانست آن را متلاطم سازد، به غير از دو چيز: يکي آه مظلوم  و ديگري خوف خدا در دل شب"

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 22:17  توسط سیاوش تی  |