تبليغاتX
کلک خیال انگیز

 

 

الهي: راز دل را نهفتن دوار است و گفتن دشوار تر

الهي: چگونه خاموش باشم كه دل در جوشو خروش است و چگونه

سخن گويم كه خرد مدهوش و بيهوش است؟.

الهي:چون تو حاضري من چه جويم و چون تو ناظري چه گويم؟

الهي: از روي آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام از انس و جن شرمنده ام

حتي از روي شيطان شرمنده ام كه همه در كار خود استوارند و اين

سست عهد ناپايدار

الهي: عاقبت چه خواهد شدو با ابد چه بايد كرد؟

الهي: چون در تو مي نگرم از آنچه خوانده ام شرم دارم

 

  

2 نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 2:14  توسط سیاوش تی  | 

 

 دوست  عزیز و محترم آقای تاجیک( پوتین) کلک خیال انگیز و آستان جانان

را  در غم خود تون شریک بدانید

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 22:3  توسط سیاوش تی  | 

اي ديو سپيدِ پايْ در بند!
اي گنبدِ گيتي، اي دماوند!

از سيم به سر يكي كُلَهْ خود
ز آهن به ميان يكي كمربند

تا چشم ِ بشر نبندت روي
بنهفته به ابر چهر دلبند

تا وارَهي از دَم ستوران
وين مردم نحس ديو مانند 

با شير سپهر بسته پيمان
با اختر سعد كرده پيوند 

چون گشت زمين ز جور گردون
سرد و سيه و خموش و آوند،

بنواخت ز خشمْ بر فلك مشت
آن مشت تويي تو، اي دماوند!

تو مشت درشت روزگاري
از گردش قرنها پس افكند

اي مشت زمين! بر آسمان شو
بر ري بنواز ضربتي چند

ني ني تو نه مشت روزگاري
اي كوه نِيَم ز گفته خرسند

تو قلب فسرده زميني
از درد ورم نموده يك چند 

تا درد و ورم فرو نشيند
كافور بر آن ضِماد كردند

شو منفجر اي دل زمانه!
وان آتش نهفته مپسند

خامش منشين سخن همي گوي
افسرده مباش خوش همي خند

پنهان مكن آتش درون را
زين سوخته جان شنو يكي پسند

اي مادر سر سپيد، بشنو
اين پند سياه بخت فرزند

بر كش ز سر اين سپيد مِعْجر
بنشين به يكي كبود اَوْرند

گر آتش دل نهفته داري
سوزد جانت، به جانت سوگند

بر ژرف دهانت سخت بندي
بربسته سپهر زال پُرفند

من بند دهانت برگشايم
ور بگشايند بندم از بند

از آتش دل برون فرستم
برقي كه بسوزد آن دهان بند

من اين كنم و بود كه آيد
نزديك تو اين عمل خوشايند

آزاد شوي و بر خروشي
مانند ديو جسته از بند

هرّاي تو افكند زلازل
از نيشابور تا نهاوند

وز برق تنوره‌ات بتابد
زالبرز اشعّه تا به الوند

بگْراي چو اژدهاي گرزه
بخروش چو شرزه شير ارغند

تركيبي ساز بي مُماثل
معجوني ساز بي‌همانند

از نار و سعير و گاز و گوگرد
از دود و حميم و صخره گند

از آتش آه خلق مظلوم
و از شعله كيفر خداوند

ابري بفرست بر سر ري
بارانْش زهول و بيم و آفند

زان گونه كه بر مدينه عاد
صر صر شرر عدم پراكند

بفكن ز پي اين اساس تزوير
بگسل ز هم اين نژاد و پيوند

بر كن ز بن اين بنا، كه بايد
از ريشه بناي ظلم بركند

زين بي‌خردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند


 

 ملک الشعرا  بهار ۱۲۶۵-۱۳۳۰

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 0:22  توسط سیاوش تی  | 

 

برادر پس از مرگ تو پنجهزار سال است كه باديگر برادرانم ، خواهران در زير شلاق فرعون ها قصرها ساختيم و از خون و رنج  وكار براي قارون ها  گنج نهاديم و با افسون روحانيان رسمي همه  مذاهب ، معبدها بنا كرديم و قرباني فريب و جهل و تعصب و جنگهاي بيهوده" مقدس" شديم! و اكنون  برادر، در فراز همه كاخ ها و گنجينه ها و معبدهاي ضرار ذلت ، در طلب آگاهي و آزادي و عدالت ، سرم  را بر در خانه ي گلين و مظلوم " فاطمه " نهاده ام و هزار و چهارصد سال است به تهديد هيچ تيغي و تطميع هيچ طلايي و فريب هيچ تسبيحي سر بر نگرفته ام و از اين خانه كوچكي كه از همه تاريخ بزرگتر است ، به سراغ هيچ كاخي و هيچ معبدي نرفته ام ،‌ نه تخت جمشيد پارس ، نه كاخ سبز دمشق ، نه قصر عالي قاپوي اصفهان ، نه كليساي روم ،‌ نه اتشكده استخر ، نه مسجد سلطان احمد ، نه مسجد شاه عباس ....

 

كه در اين خانه " علي " هست ! فرياد رنج همه حق هاي غصب شده

، كه در اين خانه " فاطمه" است  اعتراض همه  زنان مظلوم 

 كه دراين خانه  "حسن" هست و "حسين" شهادت

 و  رسواگر بلند همه شهيدان تاريخ  و در اين

 خانه" زينب "هست، خشم همه

خواهران ما ، برادر!

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1384ساعت 17:11  توسط سیاوش تی  | 

 

اگر موفق شوند كه مرابر دار كشند و يا همچون عين القضات شمع آجين كنند حسرت

 شنيدن يك آخ را بر دلشان خواهم گذاشت و اگر به قول ابوذر: غلامان عثمان و

 عبدالرحمنو كعب الاحبار(مثلث زر ،زور، تزوير) شمشير  را بر

 حلقومم نهند و بر آن بفشرند و برايم فقط و فقط  يك نفس باقي

 بماند ، من آن يك نفس را باگفتن يك كلمه حق از

 تشيع علوي كه تمام

ايمان من است بر خواهم آورد هرچند مصلحت تشيع صفوي نباشد

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم خرداد 1384ساعت 15:29  توسط سیاوش تی  | 

 

 

 

قصري كه پايه  آن بر شالوده ظلم و ستم قرار گيرد و در استخر زلالش

خون بيچارگان موج زند ، در لابلاي خشت آن عمارت هزاران اميد وآرزو از اين

 و آن محوو ناچيز گردد،   در اين جهان جهنمي است  كه آه دل مستمندان از كانون

 نا مباركش شعله زده در سريعترين مدت خرمن هستي ستمكاران را

 خاكستر خواهد كرد

                                                                              از سخنان علی (ع)

2 نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 15:12  توسط سیاوش تی  | 

عاقبت از سرزمين گمشده ي خويش
 آمدي اي كوله بار شوق تو بر دوش
شسته ز فيروزه هاي چشم تو ، خورشيد
 رنگ هزاران غمي كه گشته فراموش
آمدي از ره بدين اميد كه دستي
 باز كند ناگهان به خنده دري را
 گوش تو كز سردي زمانه فسرده ست
بشنود آواي گرم منتظري را
پاي نهادي به روشنايي درگاه
 سايه ي تو همچو قير گرم به در ريخت
نعره زنان كوفتي شقيقه ي در را
ليك ترا خاك انتظار به سر ريخت
نوري از آن سوي شيشه ها نتراويد
 پنجره ها كورتر ز شب پره ها بود
 باد ، دهان از سرود خويش تهي كرد
آنچه در اين سرزمين نبود ، صدا بود
پير شدي ناگه از گشفتي اين درد
 خرد شدي ناگه از گراني اين بار
 موي تو در يك نفس چو برف فرو ريخت
 تكيه زدي از هراس خويش به ديوار
 آمده بودي بدين اميد كه بر تو
 باز كند هر دري به خنده دهان را
آمده بودي كه جام گوش تو نوشد
 جرعه ي گرم صداي منتظران را
 ليك نياسوده بازگشتي ازين راه
 برق اميدي به خاطرت ندرخشيد
 كام ترا آسمان تيره ي اين شهر
جرعه اي از جام آفتاب نبخشيد
ببينمت اي سالخورده مرد مسافر
 مي روي و كوله بار درد تو بر دوش
در بن فيروزه هاي چشم تو ، خورشيد
با شفق لعلگون خود شده خاموش                                 نادر نادر پور
 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 3:1  توسط سیاوش تی  | 

 

الای رهگذر كز راه ياری

قدم  بر سينه ما ميگذاری

در اينجا شاعری غمناك خفته است

رهی در سينه اين خاك خفته است

 فرو خفته چو گل با سينه چاك

فروزان آتشی در سينه چاك

به شبها شمع بزم  افروز بوديم

كه در  روشندلی چون روز بوديم

كنون شمع مزاری نيست مارا

چراغ شام تاری نيست مارا

سراغی كن زجان دردناكی

برافكن پرتوی بر تيره خاكی

 زسوز سينه با ما همرهی كن

چوبينی عاشقی ياد رهی كن

 شعری از زنده یاد رهی معیری نوشته شده بر سنگ مزارش

2 نوشته شده در  یکشنبه هشتم خرداد 1384ساعت 0:17  توسط سیاوش تی  | 

 

 

 

ايمان هرچه پنهان تر است پاك تر است

و عشق هرچه درپناه كتمان مخفی تر است زلال تراست

 

و

 

دلی كه از بی كسی غمگين است هر كسی را می تواند تحمل كند

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 21:56  توسط سیاوش تی  | 

اكبر گنجي در زندان اوين دست به اعتصاب غذا زد

 

مشت ميكوبم بر در

پنجه مي سايم بر پنجره ها

من دچار خفقانم خفقان

من به تنگ آمده ام از همه چيز

بگذاريد هواري بزنم

آي!

با شما هستم!

اين درها را باز كنيد!

من به دنبال فضايي مي گردم

لب بامي

سركوهي

دل صحرايي

كه در آنجا نفسي تازه كنم

آه!

مي خواهم فرياد بلندي بكشم

كه صدايم به شما هم برسد!

من هوارم را سر خواهم داد!

چاره درد مرا بايد اين داد كند

از شما خفته ي  چند!

چه كسي مي آيد با من فريادكند؟

   

2 نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1384ساعت 15:47  توسط سیاوش تی  | 

 

خدايا رحمتی كن تا ايمان ، نان و نام برايم نياورد

قوتم بخش تا نانم را حتی نامم را در خطر ايمانم افكنم

تا از آنها باشم كه پول دنيا را می گيرند و رای دين كار می كنند نه از

         آنها كه پول دين را می گيرند و برای دنيا كار می كنند

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1384ساعت 23:13  توسط سیاوش تی  |