تبليغاتX
کلک خیال انگیز

  ما فکرمیکنیم که دیگران از علاقه ای  که نسبت به دیگران داریم آگاهند

 

             اما غالباً  اینطور نیست ، گاهی اوقات ما آنچنان سرگرم اثبات عشق خود

                      

                               می شویم که گفتنش را فراموش میکنیم

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 22:22  توسط سیاوش تی  | 

شهر سنگی

دو تا كفتر
نشسته اند روي شاخه ي سدر كهنسالي
كه روييده غريب از همگنان در دامن كوه قوي پيكر
دو دلجو مهربان با هم
 دو غمگين قصه گوي غصه هاي هر دوان با هم
خوشا ديگر خوشا عهد دو جان هم زبان با هم
دو تنها رهگذر كفتر
نوازشهاي اين آن را تسلي بخش
تسليهاي آن اين نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خويش درد و داستان خويش
 نگفتي ، جان خواهر ! اينكه خوابيده ست اينجا كيست
 ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداري نمي خواهد ببيند روي ما را نيز كورا دوست مي داريم
نگفتي كيست ، باري سرگذشتش چيست
 پريشاني غريب و خسته ، ره گم كرده را ماند
شباني گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجري كالاش را دريا فروبرده
و شايد عاشقي سرگشته ي كوه و بيابانها
سپرده با خيالي دل
نه ا ش از آسودگي آرامشي حاصل
نه اش از پيمودن دريا و كوه و دشت و دامانها
اگر گم كرده راهي بي سرانجام است
مرا به ش پند و پيغام است
 در اين آفاق من گرديده ام بسيار
 نماندستم نپيموده به دستي هيچ سويي را
 نمايم تا كدامين راه گيرد پيش
 ازينسو ، سوي خفتنگاه مهر و ماه ، راهي نيست
بيابانهاي بي فرياد و كهساران خار و خشك و بي رحم ست
 وز آنسو ، سوي رستنگاه ماه و مهر هم ، كس را پناهي نيست
يكي درياي هول هايل است و خشم توفانها
زديگر سوي تفته دوزخي پرتاب
و ان ديگر بسي زمهرير است و زمستانها
رهايي را اگر راهي ست
جز از راهي كه رويد زان گلي ، خاري ، گياهي نيست
نه ، خواهر جان ! چه جاي شوخي و شنگي ست ؟
غريبي، بي نصيبي ، مانده در راهي
پناه آورده سوي سايه ي سدري
ببنيش ، پاي تا سر درد و دلتنگي ست
نشانيها كه در او هست
 نشانيها كه مي بينم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
كه پيش از روز رستاخيز خواهد خاست
 هزاران كار خواهد كرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشكوه
 پس از او گيو بن گودرز
و با وي توس بن نوذر
 و گرشاسپ دلير شير گندآور
و آن ديگر
 و آن ديگر
انيران فرو كوبند وين اهريمني رايات را بر خاك اندازند
بسوزند آنچه ناپاكي ست ، ناخوبي ست
 پريشان شهر ويرام را دگر سازند
 درفش كاويان را فره و در سايه ش
غبار سالين از جهره بزدايند
 برافرازند
 نه ، جانا ! اين نه جاي طعنه و سردي ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بيدادست اين تيپاي بيغاره
ببنيش ، روز كور شوربخت ، اين ناجوانمردي ست
نشانيها كه ديدم دادمش ، باري
بگو تا كيست اين گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشيده با دستان
 تواند بود كو باماست گوشش وز خلال پنجه بيندمان
نشانيها كه گفتي هر كدامش برگي از باغي ست
 و از بسيارها تايي
به رخسارش عرق هر قطره اي از مرده دريايي
 نه خال است و نگار آنها كه بيني ، هر يكي داغي ست
 كه گويد داستان از سوختنهايي
 يكي آواره مرد است اين پريشانگرد
 همان شهزاده ي از شهر خود رانده
 نهاده سر به صحراها
گذشته از جزيره ها و درياها
نبرده ره به جايي ، خسته در كوه و كمر مانده
اگر نفرين اگر افسون اگر تقدير اگر شيطان
بجاي آوردم او را ، هان
همان شهزاده ي بيچاره است او كه شبي دزدان دريايي
به شهرش حمله آوردند
بلي ، دزدان دريايي و قوم جاودان و خيل غوغايي
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دليري نعره زد بر شهر
دليران من ! اي شيران
زنان ! مردان ! جوانان ! كودكان ! پيران
 وبسياري دليرانه سخنها گفت اما پاسخي نشنفت
اگر تقدير نفرين كرد يا شيطان فسون ، هر دست يا دستان
صدايي بر نيامد از سري زيرا همه ناگاه سنگ و سرد گرديدند
 از اينجا نام او شد شهريار شهر سنگستان
پريشانروز مسكين تيغ در دستش ميان سنگها مي گشت
 و چون ديوانگان فرياد مي زد : آي
و مي افتاد و بر مي خاست ، گيران نعره مي زد باز
 دليران من ! اما سنگها خاموش
 همان شهزاده است آري كه ديگر سالهاي سال
 ز بس دريا و كوه و دشت پيموده ست
 دلش سير آمده از جان و جانش پير و فرسوده ست
 و پندارد كه ديگر جست و جوها پوچ و بيهوده ست
 نه جويد زال زر را تا بسوزاند پر سيمرغ و پرسد چاره و ترفند
 نه دارد انتظار هفت تن جاويد ورجاوند
 دگر بيزار حتي از دريغا گويي و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجين اين شبهاي بي ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوي سايه ي سدري
كه رسته در كنار كوه بي حاصل
و سنگستان گمنامش
كه روزي روزگاري شب چراغ روزگاران بود
نشيد همگنانش ، آغرين را و نيايش را
سرود آتش و خورشيد و باران بود
اگر تير و اگر دي ، هر كدام و كي
به فر سور و آذين ها بهاران در بهاران بود
كنون ننگ آشياني نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستي روسپي . آغوش زي آفاق بگشوده
در او جاي هزاران جوي پر آب گل آلوده
و صيادان دريابارهاي دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و كشتي ها و كشتي ها و كشتي ها
 و گزمه ها و گشتي ها
سخن بسيار يا كم ، وقت بيگاه ست
 نگه كن ، روز كوتاه ست
هنوز از آشيان دوريم و شب نزديك
 شنيدم قصه ي اينپير مسكين را
بگو آيا تواند بود كو را رستگاري روي بنمايد ؟
 كليدي هست آيا كه ش طلسم بسته بگشايد ؟
تواند بود
 پس از اين كوه تشنه دره اي ژرف است
 در او نزديك غاري تار و تنها ، چشمه اي روشن
 از اينجا تا كنار چشمه راهي نيست
چنين بايد كه شهزاده در آن چشمه بشويد تن
 غبار قرنها دلمردگي از خويش بزدايد
 اهورا وايزدان وامشاسپندان را
 سزاشان با سرود سالخورد نغز بستايد
پس از آن هفت ريگ از يگهاي چشمه بردارد
 در آن نزديكها چاهي ست
 كنارش آذري افزود و او را نمازي گرم بگزارد
پس آنگه هفت ريگش را
 به نام و ياد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
 ازو جوشيد خواهد آب
 و خواهد گشت شيرين چشمه اي جوشان
 نشان آنكه ديگر خاستش بخت جوان از خواب
 تواند باز بيند روزگار وصل
 تواند بود و بايد بود
 ز اسب افتاده او نز اصل
غريبم ، قصه ام چون غصه ام بسيار
سخن پوشيده بشنو ، من مرده ست و اصلم پير و پژمرده ست
 غم دل با تو گويم غار
كبوترهاي جادوي بشارتگوي
 نشستند و تواند بود و بايد بودها گفتند
 بشارتها به من دادند و سوي آشيان رفتند
 من آن كالام را دريا فرو برده
 گله ام را گرگها خورده
 من آن آواره ي اين دشت بي فرسنگ
 من آن شهر اسيرم ، ساكنانش سنگ
ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايددخمه اي جويد
 دريغا دخمه اي در خورد اين تنهاي بدفرجام نتوان يافت
 كجايي اي حريق ؟ اي سيل ؟ اي آوار ؟
 اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگينم ، غار
 درخشان چشمه پيش چشم من خوشيد
 فروزان آتشم را باد خاموشيد
 فكندم ريگها را يك به يك در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم ليك
به جاي آب دود از چاه سر بر كرد ، گفتي ديو مي گفت : آه 
 مگر ديگر فروغ ايزدي آذر مقدس نيست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نيست ؟
 زمين گنديد ، آيا بر فراز آسمان كس نيست ؟
گسسته است زنجير هزار اهريمني تر ز آنكه در بند دماوندست
 پشوتن مرده است آيا ؟
 و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سياهي كرده است آيا ؟
 سخن مي گفت ، سر در غار كرده ، شهريار شهر سنگستان
 سخن مي گفت با تاريكي خلوت
تو پنداري مغي دلمرده در آتش گهي خاموش
 ز بيداد انيران شكوه ها مي كرد
ستم هاي فرنگ و ترك و تازي را
شكايت با شكسته بازوان ميترا مي كرد
 غمان قرنها را زار مي ناليد
حزين آواي او در غار مي گشت و صدا مي كرد
 غم دل با تو گويم ، غار
 بگو آيا مرا ديگر اميد رستگاري نيست ؟
 صدا نالنده پاسخ داد
آري نيست ؟

 

 


زنده یاد  استاد اخوان ثالث


 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 13:39  توسط سیاوش تی  | 

كاوه يا اسكندر ؟

موجها خوابيده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نو افتاده است
چشمه هاي شعله ور خشكيده اند
 آبها از آسيا افتاده است
در مزار آباد شهر بي تپش
 واي جغدي هم نمي آيد به گوش
 دردمندان بي خروش و بي فغان
خشمناكان بي فغان و بي خروش
 آهها در سينه ها گم كرده راه
مرغكان سرشان به زير بالها
 در سكوت جاودان مدفون شده ست
 هر چه غوغا بود و قيل و قال ها
 آبها از آسيا افتاد هاست
 دارها برچيده خونها شسته اند
 جاي رنج و خشم و عصيان بوته ها
 پشكبنهاي پليدي رسته اند
 مشتهاي آسمانكوب قوي
 وا شده ست و گونه گون رسوا شده ست
 يا نهان سيلي زنان يا آشكار
 كاسه ي پست گداييها شده ست
خانه خالي بود و خوان بي آب و نان
 و آنچه بود ، آش دهن سوزي نبود
 اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك
ليك پشت تپه هم روزي نبود
 باز ما مانديم و شهر بي تپش
 و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست
گاه مي گويم فغاني بر كشم
باز مي بيتم صدايم كوته ست
باز مي بينم كه پشت ميله ها
 مادرم ایستاده ، با چشمان تر
ناله اش گم گشته در فريادها
 گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر
 آخر انگشتي كند چون خامه اي
دست ديگر را بسان نامه اي
 گويدم بنويس و راحت شو به رمز
تو عجب ديوانه و خودكامه اي
مكن سري بالا زنم ، چون ماكيان
ازپس نوشيدن هر جرعه آب
مادرم جنباند از افسوس سر
 هر چه از آن گويد ، اين بيند جواب
گويد آخر ... پيرهاتان نيز ... هم
گويمش اما جوانان مانده اند
گويدم اينها دروغ اند و فريب
 گويم آنها بس به گوشم خوانده اند
گويد اما خواهرت ، طفلت ، زنت... ؟
من نهم دندان غفلت بر جگر
 چشم هم اينجا دم از كوري زند
گوش كز حرف نخستين بود كر
گاه رفتن گويدم نوميدوار
و آخرين حرفش كه : اين جهل است و لج
قلعه ها شد فتح ، سقف آمد فرود
و آخرين حرفم ستون است و فرج
 مي شود چشمش پر از اشك و به خويش
مي دهد اميد ديدار مرا
 من به اشكش خيره از اين سوي و باز
 دزد مسكين برده سيگار مرا
آبها از آسيا افتاده ، ليك 
 باز ما مانديم و خوان اين و آن
 ميهمان باده و افيون و بنگ
از عطاي دشمنان و دوستان
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
 باز ما مانديم و عدل ايزدي
و آنچه گويي گويدم هر شب زنم
باز هم مست و تهي دست آمدي ؟
آن كه در خونش طلا بود و شرف
 شانه اي بالا تكاند و جام زد
چتر پولادين ناپيدا به دست
 رو به ساحلهاي ديگر گام زد
در شگفت از اين غبار بي سوار
 خشمگين ، ما ناشريفان مانده ايم
 آبها از آسيا افتاده ، ليك
باز ما با موج و توفان مانده ايم
 هر كه آمد بار خود را بست و رفت
 ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب
 زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زين چه حاصل ، جز فريب و جز فريب ؟
باز مي گويند : فرداي دگر
 صبر كن تا ديگري پيدا شود
 كاوه اي پيدا نخواهد شد ، اميد
كاشكي اسكندري پيدا شود

زنده یاد استاد اخوان ثالث

2 نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 2:48  توسط سیاوش تی  | 

 

آن خلوت بي كرانه خاموش وسرد را چگونه بر دوش مي كشي؟

                                                                            چگونه پر مي كني؟

 

حرف هايت را با كه مي گويي؟

                غمهايت را به كه  مي دهي؟

                                          ناله هايت را چه مي كني؟

 

 براي قصه هايت مخاطبي نداري؟

                             براي تنهاييت يادي نداري؟

                                     براي دردهايت نمي نويسي؟

 

 كسي نداري كه در آن خلوت ساكت تنهاييت به او بيندشي ؟

                                               كسي نداري كه برايش فداكاري كني؟

 

تلاش كني ، محروميت  بري؟ 

                           برايت پيغام بياورد؟ 

                                        برايت قصه  سركند

2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 21:25  توسط سیاوش تی  | 

             آزاد ي  حقيقي آن نيست كه هرچه ميل داريم انجام دهيم بلكه آنست كه

                                               آنچه را  حق داريم انجام بدهيم.

 

                     آزادي هيچوقت انتظار ماراندارد ما بايد در طلبش از دل و جان

                                    دريغ نكنيم ، چه در هيچ جايي از زواياي تاريخ

                                                 سراغ نداريم آزادي و دموكراسي

                                                          سهل و ساده تحصيل

                                                                  شده باشد

 

 

 

هر ملتي ، سزاوار آن حكومتي است كه بر او حكومت  مي كند

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 19:55  توسط سیاوش تی  | 

  

 

اگر مي دانستيد  كه يك محكوم به مرگ هنگام مجازات  چقدر  در آرزوي

بازگشت به زندگي است  آنگاه قدر روزهايي كه با غم و اندوه و  نگراني

و بد خلقي مي گذارنيد بهتر مي دانستيد

 

معمولاً ما خيلي دير متوجه  مي شويم كه زندگي  و حيات يعني همان

دقايق و ساعاتي كه با كمال شتابزدگي و بي رحمي انتظار  گذشتن آن

را داريم

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 20:46  توسط سیاوش تی  | 

 

 

 

 

ما مي توانيم براي  جلب محبت  ديگران  خود را زير پا بگذاريم و از حق

خود صرف نظر كنيم  اما در پايان مي بينيم كه نه تنها محبتي  به دست 

نياورده ايم كه شخصيت واقعي خود را نيز با خته ايم  نهايتاً  چاره اي

نمي ماند جز اينكه  متكي بر هدايتگر دروني خويش و يا به عبارت  بهتر

 پيرو قلب  خويش باشيم

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1384ساعت 2:8  توسط سیاوش تی  | 

زيبا ترين تماشاست
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوي تو مي آيند،
و از شكوهمندي ياس انگيزش
پرواز ِشامگاهي ِدرناها را
پنداري
يكسر به سوي ماه است.
***
زنگار خورده باشد بي حاصل
هر چند
از دير باز
آن چنگ تيز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو، ـ
پرواز شامگاهي درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباري
از سنگي مي روبد،
چيزنهفته ئي ت مي آموزد:
چيزي كه اي بسا مي دانسته ئي،
چيزي كه
 بي گمان
به زمانهاي دور دست
مي دانسته ئي


زنده یاد احمد شاملو

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 2:40  توسط سیاوش تی  |