|
و اما مهر....
يار دبستاني من ، با من و همراه مني
به مناسبت تولد استاد محمد رضا شجریان آستان جانان به روز شد |
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 0:19 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
تا بهار دلنشين آمده سوي چمن اي بهار آرزو بر سرم سايه فكن چون نسيم نوبهار بر آشيانم كن گذر تا كه گلبارن شود كلبه ويران من تا بهار زندگي، آمد بيا آرام جان تا نسيم از سوي گل بيا دامن كشان چون سپندم بر سر آتش، نشان بنشين دمي چون سرشكم در كنار، بنشين، نشان سوز نهان باز آ ببين در حيرتم بشكن سكوت خلوتم چون لاله تنها ببين بر چهره داغ حسرتم اي روي تو آيينهام عشقت غم ديرينهام بازآ چو گل در اين بهار سر را بنه بر سينهام
آهنگساز: استاد روح اله خالقی (سالزبورگ1344- كرمان1285) شاعر: بيژن ترقي(متولد تهران1308) دستگاه: همايون(مايه بيات اصفهان) با صدای: استاد غلامحسین بنان(تهران1364- انگهرود نور1290)
|
||
|
2
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 0:22 توسط سیاوش تی
|
|
||
|
استاد تاج اصفهاني در سال 1282 شمسی خداوند پسری به شیخ اسماعیل واعظ اصفهانی که به تاج الواعظین معروف بودند فرزندی عطا کردکه نامش را جلال گذاشت.شیخ اسماعیل پدر جلال علاوه بر منبر گرم و گیرایی که داشت از حنجره یی داودی و صدای دلنشین نیز برخوردار بود و طبق مرسوم زمان بر اثر حشر و نشر با مردم اهل ذوق زمانش با گوشه ها و ردیف های آوازی ایران نیز آشنایی پیدا کرده بود.جلال فرزند شیخ اسماعیل هم ،صدا و حنجره را از پدرش به ارث برده بود واین موضوع را اهل خانواده همه می دانستند ولی جلال به احترام پدر هرگز جلوی او دهان باز نکرده بودو پدر از صدای خوش فرزندش خبری نداشت.عاقبت زمان مدرسه رفتن جلال رسید . پدر او را به مدرسه ((علیه)) سپرد.این مدرسه در بازارچه رحیم خان در نزدیک مسجد رحیم خان واقع بود و با منزلشان فاصله ای نداشت.در مدرسه به خاطر صوت خوشی که جلال داشت مکبری و موذنی و قرائت قرآن را به او واگذار کرده بودند.یک روز عصر وقتی جلال 9 ساله از مدرسه برمی گشت.با خود اندک اندک زمزمه میکرد و این زمزمه تا نزدیک در منزل ادامه داشت.غافل از اینکه پدر بر خلاف معمول وامروز در منزل است و صدای او را شنیده.وقتی جلال پایش را از هشتی به داخل حیاط گذاشت پدرش او را صدا کرد .رنگ از روی جلال پرید و به لکنت افتاد .در این هنگام پدر با چهره ای گشاده و ملاطفت آمیز به فرزند گفت:جان پدر. تو صدایت خوب است و قشنگ آواز می خوانی ومن صدایت را شنیدم ؛حالا کمی برای من بخوان.وقتی جلال با صدای لرزان اندکی خواند ،پدر دستی به سرش کشید و بوسه ای از مهر بر پیشانیش زد و گفت:برای آواز خواندن تنها صدای خوب کافی نیست تو باید تعلیم ببینی.
|
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 0:34 توسط سیاوش تی
|
|
||