تبليغاتX
کلک خیال انگیز

 آوای دل

شعر استاد بیژن ترقی

آهنگ استاد پرویز یا حقی

( با صدای بانو مرضیه )

 

 به زماني که محــبت شـــده همچون افسانه

به ديــــــــاري کــه نيـــابي خبـــــري از جانانه

دل رسوا دگــر از مـن چــــه خـــــواهي ديوانه

 

از آواز دلــــم زمزمه ســاز دلـــم من به فغانم

 

اي دل چه بگويم وز شررت چه بگويم حيرانم

 

تو همان شرري که خــرمن جان من بسوزي

 

تو که با نگهي به جـان مــن شــعله برفروزي

 

تو کــه از صنــــمي نديــــده اي روي آشنايي

 

ز چه رو دل من تــــو اينچنين کشـــته وفايي

 

                       

   تا تو همدم شبهاي مني

 

    شبها شاهد تبهاي مني

 

   همچون آتشـــــي

 

    شعله مي کشـي

 

     شمع هر انجمني

                     

       اي دل ز تو ما را چه نصيبي بود

 

      گشتم ز تو رسوا چه فريبي بود

 

       غمهاي جهان را تــــــو خريداري

 

        آخر تن ما را چه شکـــــيبي بود

 

        به کجا، به کجا، فرياد اي دل رسوا

 

            به کجا اي دل رسوا

 

            نکني تو چرا پروا

 

           تو چرا پروا

 


«بيژن‌ ترقي‌» متولد 1308، فرزند محمد علي‌ ترقي‌، مدير انتشارات‌ خيام‌ است‌.
انتشاراتي‌ كه‌ نخستين‌ كتاب‌هاي‌ «نيما يوشيج‌» را به‌ چاپ‌ رساند. وي‌ همكاري‌ خود را با راديو در سال‌ 1335 آغاز كرد و در اين‌ مدت‌ ترانه‌هاي‌ بسياري‌ سرود.




همكاري‌ وي‌ با پرويز ياحقي‌، روح‌الله‌ خالقي‌، علي‌ تجويدي‌، حبيب‌ الله‌ بديعي‌ باعث‌ شد تا هم‌ شعرهايش‌ جاودانه‌ شود و هم‌ آثار آنها رنگ‌ و بوي‌ جاودانگي‌ به‌ خود بگيرد.
از ترانه‌هاي‌ مشهور وي‌ مي‌توان‌ به‌ آثاري‌ چون‌ گردبادم‌، در ميان‌ گل‌ ها، به‌ زماني‌ كه‌ محبت‌ شده‌ همچون‌ افسانه‌، بهار دلنشين‌، به‌ رهي‌ ديدم‌ برگ‌ خزان‌، آتشي‌ ز كاروان‌ به‌ جا مانده‌، كعبه‌ دل‌ ها، بگو كه‌ هستي‌ بگو، بيداد زمان‌ و بسياري‌ ترانه‌ ديگر كه‌ امروز نيز با شنيدن‌ آنها ما را به‌ گذشته‌هاي‌ نه‌ چندان‌ دور مي‌برد.
با بيژن‌ ترقي‌ با زمينه‌ ترانه‌ سرايي‌ در موسيقي‌ ايران‌ صحبتي‌ كرده‌ ايم‌ كه‌ مي‌خوانيد.
ترقي‌ قبل‌ از اين‌ كه‌ مصاحبه‌ را آغاز كند، مي‌گويد، از آنجايي‌ كه‌ درتمام‌ زندگي‌ام‌ تلاش‌ داشتم‌ تا شعرهايي‌ گفته‌ باشم‌ مي‌خواهم‌ اين‌ مصاحبه‌ را نيز با شعر آغاز كنيم‌. شعري‌ كه‌ مي‌خوانم‌ مقدمه‌ كتاب‌ مجموعه‌ شعرهايم‌ است‌:
نه‌ آتشي‌ است‌ به‌ جانم‌ نه‌ شعله‌يي‌ به‌ دلم‌ \ كه‌ با هلاكت‌ من‌ از ميانه‌ برخيزد
اگر بسوزي‌ و خاكسترم‌ به‌ باد دهي‌ \ ز ذره‌ ذره‌ وجودم‌ ترانه‌ بر خيزد.

* در ابتدا بگوييد كه‌ در ترانه‌ سرايي‌ اول‌ شعري‌ گفته‌ مي‌شود و بعد براساس‌ آن‌ آهنگي‌ يا كه‌ بر عكس‌ اين‌ گفته‌ عمل‌ مي‌شود؟
**بر خلاف‌ تصور همه‌ كه‌ فكر مي‌كنند ابتدا شعري‌ گفته‌ مي‌شود و براساس‌ آن‌ شعر آهنگي‌ هم‌ ساخته‌ مي‌شود، بايد گفت‌ كه‌ درست‌ عكس‌ اين‌ مساله‌ صدق‌ مي‌كند. ترانه‌ سرايي‌ به‌ اين‌ صورت‌ است‌ كه‌ ابتدا آهنگي‌ ساخته‌ مي‌شود و بعد براساس‌ آهنگ‌ ساخته‌ شده‌، ترانه‌ سرا شعري‌ مي‌گويد. منتها در سال‌هاي‌ اخير بعضي‌ها آمدند و اول‌ شعر را ساختند و بعد آهنگ‌ را، ولي‌ در پنجاه‌ سال‌ گذشته‌ عكس‌ اين‌ مساله‌ صدق‌ مي‌كرده‌ است‌. البته‌ بايد گفت‌ كه‌ عظمت‌ كار هم‌ در همين‌ است‌. آهنگ‌ كه‌ عبارت‌ از چند فراز كوتاه‌ و بلند است‌، شاعر ترانه‌ سرا بيايد و بر اين‌ فرازهاي‌ كوتاه‌ و بلند يك‌ مضمون‌ شاعرانه‌، سمبليك‌ و زيبا بيافريند. براي‌ مثال‌ شما به‌ شعر: «به‌ رهي‌ ديدم‌ برگ‌ خزان‌» توجه‌ كنيد. اين‌ فرازهاي‌ كوتاه‌ و بلند آهنگ‌ بوده‌ كه‌ شعر را پديد آورده‌ است‌. لازم‌ است‌ همين‌ جا مساله‌يي‌ را يادآور شوم‌ كه‌ اصولا شعر و غزل‌ فارسي‌ سابقه‌يي‌ هزار ساله‌ دارد، اما ترانه‌ سرايي‌ سابقه‌يي‌ صد ساله‌. ترانه‌ سرايي‌ پديده‌ نويي‌ در جامعه‌ ما محسوب‌ مي‌شود. موقعيتي‌ پيش‌ آمد و با تاسيس‌ برنامه‌ گل‌ها، آقاي‌ «داود پيرنيا» به‌ علت‌ علاقه‌ خاصي‌ كه‌ به‌ موسيقي‌ و ادبيات‌ فارسي‌ داشت‌ عده‌يي‌ از هنرمندان‌ مثل‌ استاد صبا، حسين‌ صبا، مجيد وفادار و خيلي‌هاي‌ ديگر را دور هم‌ جمع‌ كرد و كارهايي‌ كه‌ ساخته‌ بودند و عرضه‌ نشده‌ بود را جمع‌ و عرضه‌ كرد. در مدت‌ زماني‌ كه‌ ايشان‌ برنامه‌ گل‌ها را اداره‌ مي‌كرد خدمت‌ شاياني‌ به‌ جامعه‌ موسيقي‌ ايران‌ شد و من‌ معتقدم‌ كه‌ در آن‌ 30 سال‌ به‌ اندازه‌ 300 سال‌ موسيقي‌ ساخته‌ شد. در حال‌ حاضر اگر هيچ‌ آهنگسازي‌ هم‌ نداشته‌ باشيم‌ و هيچ‌ كار جديدي‌ هم‌ ساخته‌ نشود، آثاري‌ كه‌ قبلا ساخته‌ شده‌ قابليت‌ بازسازي‌ دارد.
از اين‌ موضوع‌ كه‌ بگذريم‌ به‌ نظر من‌ ترانه‌ جاي‌ موسيقي‌ دنباله‌ دار را گرفته‌ است‌.
فرستنده‌هاي‌ بزرگ‌ جهاني‌ امروز ديگر فرصت‌ اين‌ را ندارند كه‌ موسيقي‌هاي‌ مفصلي‌ را اجرا كنند. در فرصت‌هاي‌ كوتاهي‌ كه‌ دارند مي‌توانند يك‌ ترانه‌ پخش‌ كنند كه‌ آن‌ هم‌ توجه‌ بيشتري‌ روي‌ ترانه‌ دارند نه‌ آواز. البته‌ مردم‌ آواز هم‌ دوست‌ دارند ولي‌ دنيا از اين‌ پس‌ دنياي‌ ترانه‌ و ترانه‌ سرايي‌ است‌. البته‌ اين‌ آهنگ‌هاي‌ پاپي‌ كه‌ در حال‌ حاضر ساخته‌ مي‌شود به‌ كلي‌ از محدوده‌ موسيقي‌ ايران‌ خارج‌ است‌. اين‌ مساله‌يي‌ است‌ كه‌ فكر مي‌كنم‌ شما هم‌ بدانيد.

*نخستين‌ ترانه‌يي‌ كه‌ ساختيد و اجرا شد كدام‌ ترانه‌ شما بود و چطور به‌ وجود آمد؟
**اولين‌ ترانه‌يي‌ كه‌ من‌ نوشتم‌ مربوط‌ به‌ آشنايي‌ من‌ با «پرويز ياحقي‌» مي‌شود. به‌ خاطر دارم‌ در كوچه‌ فردوسي‌ رو به‌ روي‌ خانه‌ جلال‌ آل‌ احمد و نيما يوشيج‌ خانه‌يي‌ داشتيم‌ كه‌ تابستان‌ها آنجا مي‌رفتيم‌. من‌ آن‌ وقت‌ها ويولن‌ مي‌زدم‌. هر از گاهي‌ وقتي‌ ويولن‌ مي‌زدم‌ جواني‌ را زير پنجره‌ مي‌ديدم‌ كه‌ به‌ صداي‌ ساز من‌ گوش‌ مي‌دهد و بعد از مدتي‌ مي‌رود. اصلا گمان‌ نمي‌كردم‌ كه‌ اين‌ جوان‌ شخصيتي‌ بزرگ‌ دارد. تا اين‌ كه‌ در جلسه‌يي‌ همان‌ جوان‌ را ديدم‌ كه‌ ويولن‌ به‌ دست‌ دارد و بسيار زيبا مي‌نوازد.
مبهوت‌ كارش‌ شده‌ بودم‌. از آقاي‌ مرحوم‌ حسين‌ صبا پرسيدم‌ كه‌ اين‌ جوان‌ كيست‌، گفت‌: «اين‌ جوان‌ «پرويز ياحقي‌ هستند، خواهرزاده‌ حسين‌ ياحقي‌ كه‌ پنجه‌ شيرين‌ و دلنوازي‌ دارد.» همان‌ جا با هم‌ آشنا شديم‌ و من‌ اوايل‌ در كار سرودن‌ غزل‌ و شعرهاي‌ مختلف‌ بودم‌ و تا آن‌ زمان‌ ترانه‌ سرايي‌ نكرده‌ بودم‌. پرويز ياحقي‌ توسط‌ جواد بديع‌ زاده‌ رهبر اركستر شماره‌ 3 راديو شد. ياحقي‌ هم‌ به‌ من‌ گفت‌ كه‌ قرار است‌ هر ماه‌ دو آهنگ‌ به‌ راديو بدهد و از من‌ خواست‌ تا ترانه‌هاي‌ آهنگ‌ هايش‌ را بنويسم‌. آهنگي‌ در ماهور ساخته‌ بود كه‌ من‌ برايش‌ ترانه‌ «ميكده‌» را سرودم‌ و خانم‌ مرضيه‌ خواند كه‌ سر و صداي‌ زيادي‌ را به‌ وجود آورد. از آن‌ به‌ بعد هر چه‌ پرويز ياحقي‌ ساخت‌ ترانه‌ اش‌ براي‌ من‌ است‌.

*به‌ نكته‌ جالبي‌ اشاره‌ كرديد و آن‌ تفاوت‌ بين‌ ترانه‌ و غزل‌ فارسي‌ است‌، اگر امكانش‌ هست‌ در اين‌ باره‌ بيشتر توضيح‌ دهيد.
**شاعر غزل‌ سرا و حتي‌ شاعر نوپرداز، در انتخاب‌ وزن‌ و بحور عروضي‌ مختار است‌. يعني‌ شعري‌ كه‌ دارد مثلا در مثنوي‌ قرار مي‌گيرد، يا در رباعي‌ پيوسته‌ و حتي‌ شعر نو و غزل‌.
اما قالب‌ هايش‌ را خودش‌ انتخاب‌ مي‌كند. ولي‌ ترانه‌ قالبش‌ را شخص‌ ديگري‌ انتخاب‌ مي‌كند. مثلا وقتي‌ پرويز ياحقي‌ قطعه‌يي‌ مي‌نويسد و من‌ مثلا ترانه‌ افسانه‌ را برايش‌ مي‌سرايم‌، در واقع‌ آهنگ‌ تعيين‌ كننده‌ قالب‌ شعر من‌ بوده‌ است‌. از آنجايي‌ كه‌ آهنگ‌ها داراي‌ فراز و فرودهاي‌ بي‌ شماري‌ هستند، ترانه‌ نيز فرازها و فرودهاي‌ زيادي‌ دارد. بخاطر همين‌ بسيار بسيار كار مشكلي‌ است‌.
به‌ خاطر دارم‌ كه‌ روزي‌ يكي‌ از همين‌ شاعران‌ غزلسرا به‌ من‌ گفت‌: «روزي‌ يك‌ آهنگساز قطعه‌يي‌ به‌ من‌ داد تا برايش‌ شعري‌ بنويسم‌. هر چقدر تلاش‌ كردم‌ نتوانستم‌ اين‌ كار را انجام‌ بدهم‌. كار بسيار سختي‌ است‌. اين‌ كه‌ شما بخواهيد روي‌ اين‌ فرازها كلام‌ بگذاريد، آن‌ هم‌ كلام‌ پيوسته‌.
به‌ اعتقاد خيلي‌ از منتقدين‌ شما جزو شاعران‌ صاحب‌ سبك‌ بر ترانه‌ سرايي‌ هستيد ...
كاري‌ كه‌ من‌ با ترانه‌ «آتش‌ كاروان‌» و «به‌ رهي‌ ديدم‌ برگ‌ خزان‌» و چندين‌ ترانه‌ از اين‌ قبيل‌ ارايه‌ دادم‌ سبك‌ ترانه‌ سرايي‌ را تغيير دادم‌. من‌ مي‌خواستم‌ تنها شعرهاي‌ عاشقانه‌ نباشد بلكه‌ بياييم‌ و در حوزه‌ طبيعت‌ آثار سمبليك‌ بيافرينيم‌. اولين‌ بار من‌ بودم‌ كه‌ شعر شكسته‌ را به‌ وجود آوردم‌. ترانه‌ «گل‌ اومد بهار اومد» اولين‌ ترانه‌ شكسته‌ در راديو بود. من‌ در جواني‌ اين‌ كارها را انجام‌ دادم‌ و هدف‌ اين‌ بود كه‌ روحي‌ تازه‌ در كالبد ترانه‌ سرايي‌ دميده‌ شود. ترانه‌ سرايان‌ قبلي‌ درست‌ مطابق‌ همان‌ كاري‌ كه‌ در غزل‌ مي‌كردند را روي‌ ترانه‌ پياده‌ مي‌كردند. ما آمديم‌ و اساسا موضوعات‌ را به‌ صورت‌ سمبل‌ قرار داديم‌.

*آيا شرايط‌ پيرامون‌ شما و تغيير و تحولات‌ آن‌ باعث‌ پيدايش‌ برخي‌ از ترانه‌ها مي‌شد. درست‌ مثل‌ ترانه‌هاي‌ مردمي‌ كه‌ براساس‌ حوادث‌ اجتماعي‌ پديدار مي‌شدند؟
**اين‌ اتفاق‌ بسيار در آثار من‌ افتاده‌ است‌. زماني‌ كه‌ شعر «آتش‌ كاروان‌» و «بگو كه‌ هستي‌» را گفتم‌ مصادف‌ شده‌ بود با مرگ‌ داريوش‌ رفيع‌ كه‌ از دوستان‌ شبانه‌ روزي‌ من‌ و پرويز ياحقي‌ بود. داريوش‌ رفيع‌ در آخر عمر دچار سختي‌هاي‌ زيادي‌ شد و من‌ براي‌ وضعيت‌ او پس‌ از مرگش‌ ترانه‌يي‌ سمبليك‌ سرودم‌. در آن‌ ترانه‌ ايشان‌ را به‌ صبوحي‌ تشبيه‌ كردم‌ كه‌ وقتي‌ پر از مي‌است‌ مورد علاقه‌ همه‌ دوستان‌ و هنر دوستان‌ است‌ و وقتي‌ خالي‌ مي‌شود به‌ دور مي‌اندازنش‌.
آن‌ ترانه‌ به‌ اين‌ شكل‌ سروده‌ شد:
«من‌ آن‌ صبوح‌ بي‌ مي‌ام‌ كه‌ مست‌ باده‌ بودم‌ \ ز سينه‌ها به‌ جرعه‌يي‌ چه‌ عقده‌ها گشوده‌ ام‌ \ آن‌ تهي‌ از باده‌ \ آن‌ ز جوش‌ افتاده‌ \ هستي‌ از كف‌ داده‌ منم‌ \ نه‌ ساقي‌ صبو كشم‌ برد \ نه‌ مست‌ باده‌يي‌ غم‌ خورد \ زمانه‌ سنگ‌ كينه‌ام‌ زد \ چه‌ دست‌ رد به‌ سينه‌ ام‌ زد \.
تا آن‌ زمان‌ اين‌ سبك‌ شعري‌ وجود نداشت‌ و اكثرا در وصف‌ عشق‌ و عاشقي‌ ترانه‌ سرايي‌ مي‌كردند كسي‌ اشعار سمبليك‌ نمي‌گفت‌. مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ 50 درصد كارهاي‌ من‌ در همين‌ حال‌ و هوا هستند و به‌ هم‌ مرتبط‌ شده‌ اند. خيلي‌ از كارهاي‌ من‌ بخاطر همين‌ موضوعات‌، فارغ‌ از ترانه‌ شعرهايي‌ هستند كه‌ مي‌شود براحتي‌ بدون‌ آهنگ‌ خواند. تمام‌ ترانه‌هايي‌ كه‌ من‌ خواندم‌ حول‌ و حوش‌ زندگي‌ خودم‌ يا دوستانم‌ مي‌گذرد. به‌ خاطر دارم‌ زماني‌ را كه‌ حبيب‌ الله‌ بديعي‌ بشدت‌ عاشق‌ شده‌ بود و يك‌ آهنگ‌ دشتي‌ هم‌ ساخته‌ بود. من‌ ابتدا يك‌ ترانه‌ براي‌ آن‌ آهنگ‌ دشتي‌ سروده‌ بودم‌ اما ساعتي‌ بعد فهميده‌ بودم‌ كه‌ آن‌ ترانه‌ به‌ درد آهنگ‌ دشتي‌ بديعي‌ نمي‌خورد و چند روز بعد بر اساس‌ حالات‌ روحي‌ بديعي‌ كه‌ در آن‌ زمان‌ جوان‌ صالحي‌ هم‌ بود شعري‌ سرودم‌، برگرفته‌ از داستان‌ ليلي‌ و مجنون‌ و آن‌ بخش‌ معروف‌ كه‌ مجنون‌ را براي‌ دعا به‌ كعبه‌ مي‌برند تا عشق‌ ليلي‌ را از كف‌ بدهد.
جنون‌ در كعبه‌ دعا مي‌كند تا عشق‌ او به‌ ليلي‌ بيشتر شود بر اساس‌ همين‌ شعر «كعبه‌ دل‌ ها» را سرودم‌ كه‌ تبديل‌ به‌ يكي‌ از شاهكارهاي‌ موسيقي‌ اش‌ شد. اين‌ ترانه‌ را «الهه‌» خواند.»
 چو مجنون‌ گيرم‌ از عاشقان‌ نشانه‌ كعبه‌ \ اين‌ دل‌ بشكسته‌ را مي‌برم‌ به‌ خانه‌ كعبه‌ \ و ...

*در جاهايي‌ از صحبت‌ هايتان‌ در زمينه‌ تلفيق‌ شعر و موسيقي‌ گفتيد كه‌ ترانه‌ بر اساس‌ آهنگ‌ نوشته‌ مي‌شده‌ است‌. با اين‌ وجود بايد نتيجه‌ گرفت‌ كه‌ ترانه‌ سراها با موسيقي‌ ايراني‌ به‌ خوبي‌ آشنا بودند و آن‌ را مي‌فهميدند. اگر امكان‌ دارد كمي‌ راجع‌ به‌ اين‌ موضوع‌ صحبت‌ كنيد.
**چه‌ سئوال‌ جالبي‌ كرديد و در واقع‌ دستتان‌ را روي‌ نقطه‌ مركزي‌ اين‌ كار گذاشتيد. هر آهنگي‌ شعر خودش‌ را دارد و اصلا شعر همراه‌ آن‌ آهنگ‌ هست‌. اگر به‌ هر آهنگي‌ دقت‌ كنيد متوجه‌ مي‌شويد كه‌ دارد مطلبي‌ را مي‌گويد. فرض‌ كنيد شعر آتش‌ كاروان‌ را روي‌ آهنگ‌ به‌ رهي‌ ديدم‌ برگ‌ خزان‌ بگذاريم‌ ببينيد شعر اصلا جواب‌ آهنگ‌ را مي‌دهد. خاطرم‌ هست‌ آتش‌ كاروان‌ را وقتي‌ براي‌ آقاي‌ تجويدي‌ سرودم‌ از آهنگي‌ كه‌ براي‌ من‌ اجرا كردند حس‌ كاروان‌ به‌ من‌ دست‌ داد. يادم‌ هست‌ همان‌ وقت‌ به‌ آقاي‌ تجويدي‌ گفتم‌ كه‌ اين‌ ريتم‌، ريتم‌ كارواني‌ است‌ و بايد يك‌ شعر درباره‌ كاروان‌ برايش‌ گفته‌ شود. همان‌ جا وقتي‌ بخشي‌ از شعر را گفتم‌ آقاي‌ تجويدي‌ چنان‌ تحت‌ تاثير قرار گرفت‌ كه‌ بعد از آن‌ هر چه‌ ايشان‌ مي‌ساختند شعرش‌ را من‌ مي‌گفتم‌. البته‌ يك‌ دوره‌ ايشان‌ با آقاي‌ «معيني‌ كرمانشاهي‌» كار مي‌كردند و بعد از آتش‌ كاروان‌، شعرهاي‌ همه‌ كارهايشان‌ را من‌ گفتم‌.
من‌ هميشه‌ شعر آهنگ‌ را از دل‌ خود آهنگ‌ بيرون‌ مي‌كشيدم‌ و اصلا دنبال‌ شعر آن‌ جا مي‌گشتم‌. آن‌ كساني‌ در ترانه‌ سرايي‌ موفق‌ بودند كه‌ موسيقي‌ مي‌دانستند و روح‌ موسيقي‌ را درك‌ مي‌كردند. حتي‌ اگر سازي‌ نمي‌زدند. به‌ يادم‌ دارم‌ كه‌ مرحوم‌ «رهي‌ معيري‌» تمام‌ عمرش‌ با مرتضي‌ خان‌ محجوبي‌ و روح‌ الله‌ خالقي‌ بود و موسيقي‌ مي‌دانست‌. البته‌ ايشان‌ يكي‌ از پايه‌گذاران‌ ترانه‌ سرايي‌ بود كه‌ انسجام‌ عجيبي‌ در آثارش‌ وجود دارد.

*هنگامي‌ كه‌ مي‌خواستيد ترانه‌يي‌ بسراييد به‌ وزن‌ آهنگ‌ توجه‌ مي‌كرديد يا به‌ ملودي‌؟
**به‌ نظر من‌ هر دو يكي‌ است‌. وقتي‌ يك‌ ملودي‌ را مي‌شنوم‌ وزن‌ هم‌ درون‌ آن‌ ملودي‌ است‌. يعني‌ وزن‌ و ملودي‌ با هم‌ ساخته‌ مي‌شود. همين‌ جا اين‌ مساله‌ را بگويم‌ كه‌ بخاطر همين‌ وزن‌ و فراز و فرود آهنگ‌ و ملودي‌، پيش‌ مي‌آيد كه‌ بيت‌ اول‌ يك‌ ترانه‌ يك‌ كلمه‌ مثل‌ «من‌» باشد. يا ده‌ تا «من‌» تبديل‌ به‌ يك‌ بيت‌ شود. مي‌خواهم‌ بگويم‌ وزن‌ها تا اين‌ حد با هم‌ فاصله‌ دارند. مشكل‌ ترين‌ عمل‌ شاعري‌ ترانه‌سرايي‌ است‌ كه‌ اصلا به‌ آن‌ توجه‌يي‌ نمي‌شود. ترانه‌ سرا سوژه‌يي‌ كه‌ انتخاب‌ مي‌كند نو است‌ و حتي‌ به‌ اشيا جان‌ ويژه‌يي‌ مي‌بخشد. آقاي‌ تجويدي‌ از جمله‌ هنرمنداني‌ بودند كه‌ به‌ سوژه‌ نو براي‌ ترانه‌ بسيار اهميت‌ مي‌دادند. من‌ هيچ‌ وقت‌ ترانه‌يي‌ نگفتم‌ كه‌ همين‌ طوري‌ گفته‌ باشم‌. روي‌ تك‌ تك‌ آثارم‌ مثل‌ نقاشي‌ كه‌ صفحه‌ سفيدي‌ به‌ او دادند تا نقاشي‌ كند فكر گذاشته‌ ام‌ و طراحي‌ كرده‌ ام‌. من‌ تمام‌ عمرم‌ را سر اين‌ كار گذاشتم‌ به‌ اميدي‌ كه‌ بتوانم‌ كار مفيد و نويي‌ انجام‌ داده‌ باشم‌.»
يكي‌ از آن‌ مسائل‌ مهمي‌ كه‌ هم‌ از سوي‌ آهنگساز و هم‌ از سوي‌ ترانه‌ سرا همواره‌ مد نظر بوده‌ انتخاب‌ سراينده‌ يا خواننده‌ بوده‌ است‌. آهنگساز كه‌ حق‌ چنين‌ انتخابي‌ دارد اما چرا ترانه‌ سرا هنگامي‌ كه‌ مي‌خواهد شعري‌ بگويد به‌ زن‌ يا مرد بودن‌ خواننده‌ مي‌انديشد. به‌ خاطر دارم‌ كه‌ خود شما وقتي‌ كه‌ يكي‌ از خوانندگان‌ فعلي‌ آثار دلكش‌ را خواند، معترض‌ شد كه‌ اشعار آن‌ كارها براي‌ يك‌ خانم‌ گفته‌ شده‌ بود و مرد نبايد مي‌خواند. كمي‌ در اين‌ باره‌ توضيح‌ دهيد.
براي‌ جواب‌ به‌ اين‌ سوال‌ اول‌ از آهنگساز شروع‌ كنيم‌. وقتي‌ يك‌ آهنگساز براي‌ صداي‌ مثلا دلكش‌ يا الهه‌ آهنگسازي‌ مي‌كند، يا براي‌ صداي‌ آقاي‌ بنان‌ قطعه‌يي‌ مي‌نويسد، در واقع‌ اوج‌ صداي‌ خواننده‌ها را در نظر دارد. آهنگسازان‌ آن‌ زمان‌ نيز همين‌ كار را مي‌كردند. ما به‌ اين‌ مساله‌ وقوف‌ كامل‌ داشتيم‌ كه‌ هر آهنگي‌ براي‌ هر خواننده‌يي‌ ساخته‌ نمي‌شود. آهنگساز بر اساس‌ خواننده‌ مي‌داند كه‌ مثلا «عشاق‌» را تا كجا بكشد كه‌ خواننده‌ بتواند آن‌ را اجرا كند. كما اينكه‌ خانم‌ هايده‌ اين‌ شعر را خواندند و آبروريزي‌ بدي‌ شد.
يك‌ بار استاد بنان‌ به‌ من‌ گفت‌ اين‌ تصنيف‌ «به‌ محبت‌ شده‌ است‌» كه‌ فلان‌ خانم‌ خوانده‌ اصلا خوب‌ اجرا نشده‌ است‌. نه‌ شعر فهميده‌ شد نه‌ آهنگ‌. بعد خودشان‌ آن‌ قطعه‌ را اجرا كردند و هوش‌ از سر من‌ رفت‌. از آن‌ به‌ بعد درهايي‌ به‌ سوي‌ من‌ باز شد كه‌ چقدر خواننده‌ها با هم‌ اختلاف‌ دارند و چقدر درك‌ متفاوتي‌ دارند. درك‌ آقاي‌ بنان‌ داستاني‌ دارد. در مورد اين‌ خواننده‌يي‌ كه‌ آثار تجويدي‌ را دوباره‌ خوانده‌ بود هم‌ بگويم‌ شايد كارش‌ تجديد خاطره‌ بسازد اما هرگز آن‌ اثر اوليه‌ را ندارد. مردم‌ در همان‌ سال‌ها با آن‌ صدا و آن‌ آهنگ‌ انس‌ گرفته‌ اند، بخاطر همين‌ به‌ قلب‌ آدم‌ ناگوار مي‌آيد.

*نگفتيد كه‌ جنس‌ خواننده‌ روي‌ ترانه‌يي‌ كه‌ مي‌گفتيد تاثير مي‌گذاشت‌؟
**من‌ به‌ روح‌ آهنگ‌ توجه‌ مي‌كردم‌ زيرا روح‌ آهنگ‌ قبلا زن‌ يا مرد بودن‌ آهنگ‌ را مد نظر قرار داده‌ بود. آهنگ‌ است‌ كه‌ آن‌ قدر عميق‌ ساخته‌ مي‌شود تا مي‌تواند شعر را از جگر شاعر بيرون‌ بياورد.

*گفتيد كه‌ ترانه‌ قدمتي‌ صدساله‌ دارد و حتي‌ گاهي‌ بيت‌هاي‌ ناموزون‌ ساختار آن‌ را پديد مي‌آورد. شعر نو فارسي‌ نيز داراي‌ چنين‌ ويژگي‌هايي‌ است‌ و آن‌ هم‌ قدمتي‌ كمتر از صد سال‌ دارد. تا چه‌ حد ترانه‌ سرايي‌ دوران‌ شما از شعر نو الهام‌ گرفته‌ بود؟
**من‌ نكته‌يي‌ را از قول‌ خود نيما يوشيج‌ نقل‌ مي‌كنم‌. روزي‌ پدرم‌ در خدمت‌ نيما يوشيج‌ و جلال‌ آل‌ احمد بود كه‌ من‌ وارد شدم‌. همان‌ جا جلال‌ آل‌ احمد از من‌ پرسيد كه‌ آقاي‌ ترقي‌ روي‌ شعر نو نمي‌شود موسيقي‌ گذاشت‌؟ قبل‌ از اين‌ كه‌ من‌ جواب‌ بدهم‌ آقاي‌ نيما گفتند كه‌ شعر نو براي‌ موضوع‌هاي‌ اجتماعي‌ گفته‌ شده‌ است‌. شعر نو براي‌ اشعار عاشقانه‌ نيست‌. به‌ خاطر همين‌ به‌ درد اين‌ كه‌ روي‌ آن‌ آهنگ‌ گذاشته‌ شود نمي‌خورد. خود من‌ هم‌ وقتي‌ به‌ اين‌ مساله‌ نگاه‌ مي‌كنم‌ متوجه‌ مي‌شوم‌ كه‌ عملي‌ نيست‌ مثلا آقاي‌ شجريان‌ روي‌ شعر زمستان‌ اخوان‌ كار كرده‌ است‌. ولي‌ به‌ نظر من‌ خيلي‌ جالب‌ از آب‌ در نيامده‌ است‌. من‌ فكر مي‌كنم‌ به‌ خاطر اين‌ قشنگ‌ نشده‌ است‌ كه‌ به‌ آقاي‌ شجريان‌ الهام‌ نشده‌ بود و مي‌خواست‌ به‌ زور هم‌ كه‌ شده‌ روي‌ آن‌ شعر آهنگ‌ بگذارد. به‌ قول‌ استاد شهريار كه‌ مي‌گفت‌: «نويسنده‌ هم‌ زوركي‌ آي‌ زكي‌»

*به‌ عنوان‌ آخرين‌ سوال‌ وضعيت‌ ترانه‌ سرايي‌ را در حال‌ حاضر چگونه‌ مي‌بينيد؟
**بسيار بد. گاهي‌ اوقات‌ مي‌بينيم‌ يك‌ جوان‌ بيست‌ ساله‌ آمده‌ و مي‌گويد: «شعرش‌ را خودم‌ گفتم‌. آهنگش‌ را خودم‌ ساختم‌، خود من‌ هم‌ مي‌خونم‌.» يكي‌ نيست‌ بگويد برادر من‌ اين‌ كاري‌ كه‌ شما مي‌كنيد هر يكي‌ اش‌ يك‌ استاد مي‌خواهد. ترانه‌ سرايي‌ يك‌ رهي‌ معيري‌ مي‌خواهد، آهنگسازي‌ يك‌ تجويدي‌ مي‌خواهد، خواننده‌ يك‌ بنان‌ مي‌خواهد و تو ادعا مي‌كني‌ كه‌ هر سه‌ تاي‌ اينها هستي‌. خب‌ معلوم‌ است‌ كه‌ كار، چه‌ چيزي‌ از آب‌ در مي‌آيد. در اين‌ سال‌ها كار از دست‌ استاد گرفته‌ شد و هر كس‌ از گرد راه‌ رسيد آهنگساز و ترانه‌ سرا شد. نشسته‌اند و فقط‌ از همديگر تعريف‌ مي‌كنند. آقا يك‌ ترانه‌ گفته‌ به‌ عنوان‌ ترانه‌ سرا همه‌ جا معرفي‌ مي‌شود. اينها ترانه‌ سرا نيستند. اين‌ شده‌ كه‌ كار به‌ جايي‌ سقوط‌ كرده‌ كه‌ گاهي‌ من‌ تلويزيون‌ را خاموش‌ مي‌كنم‌. كساني‌ هستند كه‌ تا ساز دست‌ مي‌گيرند، مي‌گويند آهنگساز هستيم‌. در حالي‌ كه‌ اصلا خون‌ دلي‌ را كه‌ مثلا مهندس‌ همايون‌ خرم‌ كشيد را نكشيدند. من‌ يك‌ بار يك‌ آهنگي‌ ساختم‌ و به‌ آقاي‌ ياحقي‌ نشان‌ دادم‌. ايشان‌ خيلي‌ خوششان‌ آمد و باقي‌ كار را هم‌ ساختند. وقتي‌ كه‌ كار تمام‌ شد گفتند كه‌ مي‌خواهند اسم‌ من‌ را به‌ عنوان‌ آهنگساز بزنن‌.
در پاسخ‌ به‌ ايشان‌ گفتم‌ تو اگر اسم‌ من‌ رو بگذاري‌، در شاعري‌ من‌ هم‌ شك‌ مي‌كنند. هرگز اين‌ كار را نكنيد چون‌ من‌ اصلا اين‌ كاره‌ نيستم‌ و كار من‌ چيز ديگري‌ است‌. آن‌ لحظه‌ چيزي‌ به‌ نظرم‌ آمده‌ بود. آن‌ هم‌ در اثر نشست‌ و برخاست‌ با موزيسين‌ها بود. من‌ براي‌ اوضاع‌ موسيقي‌ اين‌ مملكت‌ خيلي‌ مضطرب‌ هستم‌. مثلا مي‌آيند به‌ جاي‌ آن‌ كه‌ مجسمه‌ هنرمندي‌ مثل‌ پرويز ياحقي‌ را بسازند حقوق‌ اش‌ را هم‌ قطع‌ مي‌كنند. اين‌ حرف‌ها كه‌ پيش‌ بياييد، دو روز هم‌ كه‌ اينجا بنشينيد من‌ براي‌ شما حرف‌ دارم‌

حسن ظهوری/ روزنامه اعتماد


 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 23:12  توسط سیاوش تی  | 


  قیصر امین پور

رفت

 

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟


حرفهای ما هنوز ناتمام . . .

 

تا نگاه می کنی:

                       وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود

آی . . .

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

         چقدر زود

                       دیر می شود!

 


تولد : 1338 خوزستان
قيصر امين‏پور متولد دوم ارديبهشت 1338 دزفول است .وي تحصيلات ابتدايي و متوسطه خود را در گتوند و دزفول به پايان برد سپس به تهران آمد و دکتراي خود را در رشته زبان و ادبيات فارسي از دانشگاه تهران در سال 1376اخذ کرد. وي فعاليت هنري خود را از حوزه انديشه و هنر اسلامي در سال 1358 آغاز کرد . در سال 1367 سردبير مجله سروش نوجوان شدو از همين سال تاکنون در دانشگاه الزهرا و تهران به تدريس اشتغال دارد.در سال 1382 نيز به عنوان عضو فرهنگستان ادب و زبان فارسي انتخاب شد. اولين مجموعه شعرش را با عنوان »تنفس صبح« كه بخش عمده آن غزل بود و حدود بيست قطعه شعر آزاد؛ از سوى انتشارات حوزه هنرى در سال 63 منتشر كرد و در همين سال دومين مجموعه شعرش »در كوچه آفتاب« را در قطع پالتويى توسط انتشارات حوزه هنرى وابسته به سازمان تبليغات اسلامى به بازار فرستاد. امين‏پور كه با تفكر دينى و انقلابى همراه با انقلاب بوده با توقع كاركردى انقلابى از شعر در قالب كلاسيك، عمدتاً به رباعى و دوبيتى توجه نشان داده و در فصل‏بندى كتاب عناوينى چون »فصلى با مردان خدا« و »فصلى با شهادت و شهيدان خدايى« و »گزيده رباعى‏ها و دوبيتى‏هاى انقلاب« را ثبت و ضبط مى‏كند كه در فاصله سال‏ هاى 57 تا 62 سروده بود. در سال 1365 »منظومه ظهر روز دهم« توسط انتشارات برگ وابسته به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى به بازار مى‏آيد كه شاعر در اين منظومه 28 صفحه‏اى ظهر عاشورا، غوغاى كربلا و تنهايى عشق را به عنوان جوهره سروده بلندش در نظر مى‏گيرد. سال 69 برگزيده دو دفتر تنفس صبح و در كوچه آفتاب با عنوان »گزيده دو دفتر شعر« از سوى انتشارات سروش از وى منتشر مى‏شود. »آينه ‏هاى ناگهان« تحول كيفى و كمى امين‏پور را بازتاب مى‏دهد؛ در اين مرحله امين‏پور به بلوغ شعرى دست پيدا مى‏كند و به درك روشن‏ترى از شعر و ادبيات مى‏رسد. اشعار اين دفتر نشان از تفكر و انديشه‏اى مى‏دهد كه در ساختارى نو عرضه مى‏شود. آينه ‏هاى ناگهان، امين‏پور را به عنوان شاعرى تأثيرگذار در طيف هنرمندان پيشرو انقلاب تثبيت مى‏كند و از آن سو نيز موجوديت شاعرى از نسل جديد به رسميت شناخته مى‏شود. در اواسط دهه هفتاد دومين دفتر از اشعار امين‏پور با عنوان »آينه ‏هاى ناگهان 2» منتشر مى‏شود كه حاوى اشعارى است كه بعدها در كتاب‏هاى درسى به عنوان نمونه ‏هايى از شعرهاى موفق نسل انقلاب مى‏آيد. در همين دوران است كه برخى از اشعار وى همراه با موسيقى تبديل به ترانه ‏هايى مى‏شود كه زمزمه لب‏هاى پير و جوان مى‏گردد. پس از تثبيت و اشتهار، ناشران معتبر بخش خصوصى علاقه خود را به چاپ اشعار امين‏پور نشان مى‏دهند و در اولين گام، انتشارات مرواريد گزينه اشعار او را در كنار گزينه اشعار شاملو، فروغ، نيما و... به دست چاپ مى‏سپارد كه در سال 78 به بازار مى‏آيد. »گل‏ها همه آفتابگردانند« جديدترين كتاب امين‏پور نيز در سال 81 از سوى انتشارات مرواريد منتشر شد كه به چاپ‏هاى متعدد رسيد و با استقبال خوبى روبه‏رو شد. دكتر قيصر امين ‏پور در سال 1382 علي رغم تمايلش از سردبيري سروش نوجوان استعفا داد ، و هم‏اكنون ضمن عضويت در فرهنگستان زبان و ادبيات فارسى؛ در دانشگاه تهران و الزهرا تدريس مي كند وبه كارهاى پژوهشى مشغول است.
آثار :
مجموعه اشعار تنفس صبح-1363 در کوچه آفتاب - 1363 آينه های ناگهان - 1372 گزينه اشعار-1378 گلها همه افتابگردانند-1380 اشعار برای نوجوانان - منظومه ظهر روز دهم-1365 مثل چشمه مثل رود-1368 به قول پرستو-1375 نثر ادبي طوفان در پرانتز-1365 بي بال پریدن-1370

 

 
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 22:37  توسط سیاوش تی  |