تبليغاتX
کلک خیال انگیز

 

           منوچهر آتشی در گذشت

    او در سال ۱۳۱۲ خورشيدي در روستاي دهرود بخش بوشكان در ناحيه جنوب كشور در بوشهر چشم به جهان گشود
تحصيلات ابتدايي و دوره متوسط را در بوشهر گذراند و براي گذراندن دوره دانشسراي مقدماتي به شيراز رفت
در سال ۱۳۳۳ اموزگار شد و در شهر بوشهر و پيرامون آن به تدريس پرداخت
در سال ۱۳۳۶ به دانشسراي عالي تهران وارد شد و در رشته زبان انگليسي ليسانس گرفت
در پايان سالهاي خدمت دبيري به عنوان ويراستار در انتشارات سازمان راديو و تلويزيون به كار پرداخت
در پايان سال ۱۳۵۹ بازنشسته شد و به بوشهر بازگشت 
 
و در روز ۲۹ آبان  در تهران  در گذشت روحش  شاد

 

منوچهر آتشی

   


 فــرصــت

    آن ها كه ريشه هاي رودخانه را مي دانند و درخت هزار شاخه ي دلتا را
    هميشه از كناره ي نيزاري مي روند
     كه در ميانه ي آن در نا مجسمه ي هجرت است
    و خواب غزال
     در سبلت پلنگ بخار مي شود
    تو با زبانه هاي ‌آتش برقص و شعله ارمغان خواهران علف كن   
    ما آب را دامن مي زنيم و آب آفتاب را
    همين گونه مضاعف مي شود لبخند نه اخم
    و چون به ستوه آمديم از سرسبزي بهار
    گل زردي از تابستان مي گيريم و شقايق سرخي
    از نيش خار به سرانگشتان 
    پاييز واژهي پدراست
    شلاق و ... هيچ
    زمستان روياي جانور قطبي است
    بهار نوزاد مقدر است و عزيزترين فرزند
    تو جنگلها و بادها را هيزمكش حريق كن
    ما
    بر گرفته رخ از لهيب به تماشاي خواب كودك نشسته ايم


 مثل شبي دراز
با هر چه روزگار به من داد
با هر چه روزگار گرفت از من
مثل شبي دراز
در شط پاك زمزمه خويش مي روم
با من ستاره ها
نجواگران زمزمه اي عاشقانه اند

 


و مثل ماهيان طلايي شهاب ها
در بركههاي ساكت چشمم
سرگرم پرفشاني تا هر كرانه اند
همراه با تپيدن قلبم پرنده ها
از بوته هاي شب زده پرواز مي كنند
گل اسب هاي وحشي گندمزار
از مرگ عارفانه يك هدهد غريب
با آه دردناكي لب باز مي كنند
با هر چه روزگار به من داد هيچ و هيچ
با هر چه روزگار گرفت از من
با كولبار يك شب بي ياد و خاطره
با كولبار يك شب پر سنگ اختران
تنها ميان جاده نمناك مي روم
مثل شبي دراز
مثل شبي كه گمشده در او چراغ صبح
تا ساحل اذان خروسان
تا بوي ميش ها
تا سنگلاخ مشرق بي باك مي روم

                                                   شعری دیگری  از استاد خاموشی اهدایی از دوست خوبم شکوفه یاس


 

روحش شاد و يادش زنده
"جاده يعني" از منوچهر آتشی
________________
جاده گفتي يعني رفتن ؟
جاده يعني تكرار همين واژه ؟
دريغ
دوست دانايم دانا باش
كه حقيقت بس غمناكتر است
جاده رفتن نيست
كه تو بتواني با آساني
چند كمند
سوي آفاقي چند
از پي صيد ابعاد زمان اندازي
كه به دام آري آهوهاي مي روم و خواهم رفت و خوا...
كه به بند آري ‌آهوهاي چست زمان را
جاده رفتن نيست
جاده مصدر نيست
جاده تكرار يك صيغه ي غربت بار است
جاده يك صيغه كه تكرارش
گردبادي است كه با خود خواهد برد
كه برد
هر چه برگ و بر باغ دل تو
هر چه بال و پر پروانه ي پندار مرا
جاده رفتن نيست
جاده طومار و نواري نه و جوباري
جاده يعني رفت
رفت
رفت
همين

و این هم برگ گلی اهدایی از دوست عزیز دیگرم  زیر درخت آرزو 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 20:33  توسط سیاوش تی  |