مرغ سحر ناله سرکن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار اين قـفس را
برشکن و زير و زبر کن
بلبل پـر بسته ز کنج قـفس درآ
نغـمهً آزادي نوع بشر سرا
در نفسي عرصهً اين خاک تيره را
پر شرر کن!
ظلم ظالم، جور صياد
آشيانم داده بر باد
اي خدا، اي فـلک، اي طبـيعـت
شام تاريک ما را سحـر کن
نوبهـار است، گل به بار است
ابر چـشمـم، ژاله بار است
اين قـفس، چون دلم تـنگ و تار است
شعـله فکن در قـفس اي آه آتـشين
دست طبـيعـت گـل عـمر مرا مچـين
جانب عاشق نگه اي تازه گـل از اين
بـيشتر کن، بـيشتر کن
مرغ بي دل شرح هـجران مخـتصر مختصر کن!
از ملک ادب گـل گـزاران هـمه رفـتـند
شو، بار سفر يند! که ياران هـمه رفـتـند
آن گـرد شتابـنده که در دامن صحراست
گويد: چه نشـستي؟ که سواران هـمه رفـتـند
داغ است دل لاله و نيلي است بر سرو
کز باغ جـهان لاله عاران هـمه رفـتـند
گـر نادره معـدوم شود هـيچ عـجب نيـست
کز کاخ هـنر نادره کاران هـمه رفـتـند
افسوس که افسانه سرايان هـمه خـفـتـند
اندوه که اندوه گساران هـمه رفـتـند
فرياد که گـنجـينه طرازان معـاني
گـنجـينه نهادند که به مادن هـمه رفـتـند
يک مرغ گـرفـتار در اين گـلشن ويران
تـنها به قـفس ماند و هـزاران هـمه رفـتـند
خون بار " بهـار " از مژده در فرقـت احباب کز پـيش تو چون ابر بهـاران هـمه رفـتـند
