|
اي ديو سپيدِ پايْ در بند! از سيم به سر يكي كُلَهْ خود تا چشم ِ بشر نبندت روي تا وارَهي از دَم ستوران با شير سپهر بسته پيمان چون گشت زمين ز جور گردون بنواخت ز خشمْ بر فلك مشت تو مشت درشت روزگاري اي مشت زمين! بر آسمان شو ني ني تو نه مشت روزگاري تو قلب فسرده زميني تا درد و ورم فرو نشيند شو منفجر اي دل زمانه! خامش منشين سخن همي گوي پنهان مكن آتش درون را اي مادر سر سپيد، بشنو بر كش ز سر اين سپيد مِعْجر گر آتش دل نهفته داري بر ژرف دهانت سخت بندي من بند دهانت برگشايم از آتش دل برون فرستم من اين كنم و بود كه آيد آزاد شوي و بر خروشي هرّاي تو افكند زلازل وز برق تنورهات بتابد بگْراي چو اژدهاي گرزه تركيبي ساز بي مُماثل از نار و سعير و گاز و گوگرد از آتش آه خلق مظلوم ابري بفرست بر سر ري زان گونه كه بر مدينه عاد بفكن ز پي اين اساس تزوير بر كن ز بن اين بنا، كه بايد زين بيخردان سفله بستان
ملک الشعرا بهار ۱۲۶۵-۱۳۳۰ |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 0:22 توسط سیاوش تی
|
|
||